رسد ، بهروزىِ ايران برآشوبد . اكنون تو برو و آهنگ كينه جستن و تاختن كن و ديگر در اين باره سخن مگوى . چون تو جنگ و شبيخون بيآغازى و رود جيحون را پر از خاك سياه سازى ، افراسياب نيز آرام نگيرد و به جنگ تو آيد . ليك اگر به آن افراسيابِ اهريمن مِهرى دارى و نمىخواهى كه تو را پيمان شكن بخوانند ، پس سپاهيان را به توس بده و باز گرد ، زيرا كه مرد پرخاش و جنگ و نبرد نيستى . آنگاه بر نامهء شاه ، مُهر اورا نهادند و فرستاده به شتاب برفت .
چون آن نامه به نزد سياوش رسيد و آن گفتار بد را بديد ، فرستاده را پيش خواند و از او پرس و جو كرد . فرستاده ، آن سخنانى را كه كاووس به رستم پيل تن گفته بود و آشفتگى كاووس و كار توس را به سياوش بگفت . سياوش چون گفتار او را بشنيد ، از كار رستم اندوهگين گشت و دلش از آن كار پدر و از تركان و روزگار نبرد پر انديشه شد . سياوش با خود مىگفت : اگر اين سد مرد پهلوان و سوار نيكخواه و بى گناه را كه از خويشان ِ چنان شاه نامدارى هستند به نزد كاووس شاه بفرستم ، هيچ از كار ايشان نپرسد و نيانديشد و هماندم ايشان را زنده بردار كند . آنگاه من در پيشگاه يزدان ، چه پوزش آورم ، از اين كار بدى كه پدر بر سرم آورْد ؟ اگر نيز كه بدون هيچ گناهى ، به خيره سرى با شاه توران جنگ بيآغازم ، پروردگار اين كار را بر من نپسندد و مردم نيز زبان به بدگويى من بگشايند . اگر هم به درگاه كاووس شاه باز گردم و سپاه را به توس سپهدار بسپارم ، از آن هم بر تنم بد رسد و از چپ و راست بد بينم . از سودابه نيز جز بدى بر من نيآيد . پس ندانم چگونه كارى كنم كه ايزدى باشد ؟
سگالش سياوش با بهرام و زنگه
پس سياوش دو تن از دليران سپاه را كه بهرام و زنگهء شاوران بودند ، به نزد خويش خواند ، تا آن راز با ايشان بگويد . آنگاه ايوان را تهى ساخت و ايشان را پيش خود نشاند . سياوش از آن زمان كه رستم از آنجا رفته بود ، همواره راز خود بديشان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 499
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩٩