تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
بفرمود تا سپاه و نفير و كوس بيآورند و بيآرايند و آرامش از دل و انديشه دور سازند . پاسخ نامهء سياوش از كاووس كاووس شاه ، فرستاده‌اى بيآورد و آنگاه دبيرى را پيش خواند و در كنار تخت خود بر چهار پايه‌اى بنشاند و با زبانى تيز و رخسارى به سرخى باده ، نامه‌اى پر از خشم و جنگ نويساند . نخست بر كردگار آفرين كرد : خداوند آرامش و كارزار ، خداوند بهرام و كيوان و ماه ، خداوند نيك و بد و فرّ و گاه . او كه سپهر گردان به فرمان اوست و در هر جاى ، مِهر او بگسترده است . اى جوان ، هميشه تندرستى و بخت و تاج و تخت برايت بماناد . اگر انديشهء من بر دلت تيره گشته ، همانا كه سرت از خواب جوانى خيره شده است . بىگمان شنيده‌اى آن زمان كه دشمن در جنگ بر ايران پيروز گشت ، با ايران چه كرد . پس اكنون به خيره سرى ، آزرم دشمن مجوى و آبروى پادشاهى ما مبر و اگر نخواهى كه از آسمان ، بيمى به تو رسد ، پس ، از جوانى ، خود را دچار فريب مساز و گروگانهايى كه دارى به درگاه ما بفرست . اينك اگر افراسياب تو را فريبد ، شگفت نباشد چه ، من نيز بسيار از براى آن گفتار فريبندهء او از پيكار با او بازگشتم ولى او هيچگاه آشتى نجست . اينك تو سر از فرمان من پيچيدى و با خوبرويان برآميختى و از جنگ بگريختى . همانا كه رستم هرگز از گنجِ آراسته و خواسته سير نگردد . و سر تو نيز چون او با ديدن آن گنجهاى ايشان ، از جنگ جستن تهى گشت . در بىنيازى به شمشير جوى * به كشور ، شود شاه را آبروى پس اينك چون توس سپهبد به پيش تو رسد ، كار را بسازد . و تو نيز بىدرنگ گروگانهايى را كه دارى در بند گران آور و بر خران سوار كن . و بدان كه راز آسمان چنان است كه از اين آشتى ، بر جانت گزند آيد و چون از اين بدى به ايران آگهى