باسياوخش راد بر تخت زر ، خندان و شاد در ايران بمانيد و من با سپاه اندكى از زابل بروم و تخت و تاجى در توران نگذارم و با اين گرز دلاوريم ، تابش آفتاب را بر افراسياب تيرهگون سازم . ميان من و او بسيار رزم بوده است ، مگر كه بخواهد مرا بار ديگر بيآزمايد . ليك تو اى شاه ، از فرزندت پيمان شكستن مخواه و سخنى مگو كه در خور گناه باشد . اين سخنى آشكار است كه سياوش هرگز از آن پيمان نگردد و از شنيدن اين كارى كه كاووس شاه انديشه كرده است ، برآشوبد پس بخت فرزند خود را دژم مساز ، زيرا كه از آن پس ديگر دل خويش را خرّم نبينى .
فرستادن كاووس ، رستم را به سيستان
چون كاووس ، گفتار رستم را بشنيد ، پر از خشم گشت و برآشفت و رستم را گفت :
اين كار ، نهان نمانَد . دانم كه اين را تو در سرِ سياوش افكندهاى و اين چنين بيخ كينه را از دلش بركندهاى . تو در اين كار ، تن آسانى خود را جستى ، نه فروزندگى تاج و تخت و نگين را . اينك تو در اينجا بمان تا توس سپهدار ، پيل بر كوس ببندد و اين كار به انجام رساند . اكنون من فرستادهاى را با نامه و سخنهاى تلخ به بلخ مىفرستم . اگر چنانچه سياوش سر از فرمان من بپيچد و به پيمانم در نيآيد ، بايد كه سپاه را به توس سپهبد بسپارد و خود با ويژگانش از راه باز گردد . اگر چنين داورى اى در سر اوست ، آنچه را كه سزاوارش است ، از من خواهد ديد . از اين پس تو را نيز يار نخوانم و نمىخواهم كه براى ما كارزار كنى .
رستم كه چنين شنيد ، اندوهگين گشت و فريادى بر كاووس زد و گفت : آسمان ، سر من را نهان نتواند ساخت . اگر توس جنگى براى تو همچون رستم است ، پس ديگر رستم را از گيتى ، كم دان . رستم ، اين بگفت و خشمگين از پيش كاووس بيرون شد و به شتاب با سپاهيانش به سوى سيستان روى نهاد . كاووس شاه نيز بىدرنگ توس را فرا خواند و بفرمود تا سپاه را به راه براند . چون توس از پيش شاه بيرون شد ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 497
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩٧