شاه روان سازيم تا او را از اين كار آگه سازد . مگر كه مغز او از كين تهى گردد . رستم گفت : چاره همين است و جز اين گونه ، پيمان بجاى نيآيد .
پيمان كردن سياوش به افراسياب
سپيده دم ، گرسيوز چنان كه سزاوار بود با كلاه و كمر به درگاه سياوش بيآمد و زمين را ببوسيد و بر او آفرين كرد . سياوش از او پرسيد كه ديشب در لشگرگاه و جشن بر او چگونه گذشته است . آنگاه به دو گفت : ما از كار و گفتار تو انديشناك بوديم . اكنون انديشهء من و رستم بدان شد كه دلها از كينه بشوييم . تو نيز بايد كه به افراسياب بگويى كه : سر پر شتاب خويش را از كين تهى ساز . كسى كه سرانجام بد ببيند ، سزاوار است كه از كردار بد باز گردد . و دلى كه با خِرَد آراسته گردد ، گنجى پر از خواسته باشد . اينك اگر ديگر به زير نوش ، زهرى نهان نساختهاى و دلت ديگر از رنج و كين بهرهاى ندارد ، پس چون مىخواهى كه پيمانت درست گردد ، بايد كه سد تن از خويشان پهلوانت را كه با تو پيوند خونى دارند و رستم نيز ايشان را مىشناسد و نامشان را به تو مىگويد ، به آيين گروگان به پيش من فرستى تا گواهى بر اين گفتار تو باشند . ديگر اين كه هر شهرى از ايران زمين ما را كه تو در دست دارى ، بگذارى و خود ، به توران شوى و زمانى از جنگ و كين بيآسايى . در گيتى ، جز راستى نمانَد .
پس يك تن از ما نيز كمر به كينه نبندد . و من نامهاى به نزد كاووس شاه مىفرستم ، باشد كه سپاه را به آشتى باز خواند .
گرسيوز بىدرنگ سوارى چون بادِ دمان برافكند و به دو گفت : سر از خواب بپيچ و به تاخت به پيش افراسياب برو او را بگوى كه : ما تيز بشتافتيم و اكنون هر آنچه جستى ، يافتيم . اينك چون مىخواهى كه سياوش از كارزار باز گردد ، پس به نزدش گروگان بفرست . فرستاده به پيش افراسياب رفت و او را پيام سياوش شاه و گرسيوز نيك نام بداد . چون افراسياب شاه گفتار فرستاده را بشنيد ، فراوان به خود بپيچيد و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 492
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩٢