است . سياوش ، رستم پيل تن را فرا خواند و با او در آن باره سخن گفت . چون گرسيوز نيز به درگاه سياوش شاه آمد ، سياوش بفرمود تا راه را بگشودند و چون گرسيوز را ديد ، بر پاى خاست و بخنديد و بسيار پوزش بخواست . گرسيوز از دور ، با رخسارى پر از شرم و دلى پر باك ، زمين را ببوسيد . سياوخش او را پايين تخت خود بنشاند و بسيار از افراسياب بپرسيد . چون گرسيوز سخنان سياوش را بشنيد و آن سر و افسر و تخت او را بديد ، به رستم گفت : چون افراسياب از تو آگهى يافت ، به شتاب ، يادگارى به نزد شاه فرستاد كه اينك با من در راه است . آنگاه گرسيوز بفرمود تا پيشكشها را كه از دروازهء شهر بلخ تا بارگاه سياوش بود ، از درم و دينار و تاج و تخت بلند و اسپ و ريدكان ِ با كلاه و كمر و كنيزان با دستبند و گردنبند زر ، و سپاه ، از هر كدام بيشمار ، به پيش سياوش بردند . سياوش سخت بپسنديد و روى بگشاد و پيام او را بشنود . آنگاه تهمتن به گرسيوز گفت : يك هفته در اينجا به شادى بمان تا پاسخ را بگوييم ، زيرا كه در اين كار ، بايد بسيار انديشيدن و از هر كسى پرسيدن . چون گرسيوز گفتار او را بشنيد ، روى و موى بر تخت او بماليد . آنگاه خانهاى را با ديبا براى او بيآراستند و خواليگران آوردند . از سوى ديگر سياوخش با رستم پيل تن به دور از انجمن ، برفتند و بر بيش و كم آن كار با يكديگر سگالش گرفتند . رستم از اين كه گرسيوز آنگونه به شتاب آمده بود ، بدگمان بود . پس ديدهبانانى در هر سو بتاختند . آنگاه سياوش به رستم گفت : بايد كه اين راز را آشكار سازيم و بدانيم كه اين آشتى جستن از براى چيست و از چه رو اين زهر ، ترياك گشته است . تو ببين كه خويشان افراسياب كه با او پيوند خونى دارند ، كدامند . آنگاه افراسياب بايد كه سد تن از بزرگان ايشان را به نزد ما گروگان فرستد و اين انديشهء تاريك ما را روشن سازد . نمىبينى كه افراسياب اين گونه از بيم ما اندوهناك گشته است و تبيره به زير گليم مىزند . « 1 » پس چون اينها را دريابيم ، آنگاه بايد كه فرستادهاى نيكخواه به نزديك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 491
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩١
هامش
( 1 ) - طبل ( تبيره ) در زير گليم زدن كنايه از پنهان داشتن كارى هويدا و مشهور است .