گفتند : تو شاهى و ما بنده . هر چه فرمايى ، ما نيز دل بدان نهيم . پس همگى با سرى پر از درد بازگشتند و هيچ كس را يادى از اندوه و رنج نيآمد . آنگاه افراسياب به گرسيوز گفت : آماده گرد و به شتاب ، دويست سوار از ميان سپاه برگزين و خواسته و گنج بسيار از اسپان تازى زرّين ستام و شمشيرهاى هندى زرّين نيام و تاج پر گوهر شاهوار و سد بارِ شتر از گستردنى و دويست ريدك و كنيزك به پيش سياوش ببر و او را بگوى كه : مرا با تو جنگ نيست و رو سوى ايران نگردانيم . سرزمينهاى تا لب رود جيحون ، از آن من است و من خود در سغدم . اين همان سرزمين است كه به گاه تور و سلم ِ دلير ، زير و زبر شد و با بىخِرَدى بزرگان ، ايرج به بىگناهى كشته شد . پيش از آن ميان ايران و توران جدايى نبود و هيچ كينه و جنگى ميان ايشان نبود . اينك نيز من اميد آن دارم كه يزدان ، روز نويد و مژده را فراز آورده است و تو دلير و مهربان را از شهر ايران برانگيخت تا گيتى به بخت تو آرام گيرد و جنگ و بدى نهان گردد . پس اكنون گرسيوز به نزديك تو آيد و تو را آرام گرداند . آنگاه بيا تا چون زمان فريدون گُرد كه گيتى را به آن پهلوان ببخشود ، ما نيز بخشايش آوريم و دست از جنگ و كينه باز داريم . تو كه خود ، شاهى با شاه ايران بگوى ، باشد كه سرِ جنگ جويش نرم گردد . با رستم پيل تن نيز به خوبى سخن بگوى و خواستههاى بسيارى بجز تخت زرّين - زيرا كه او شاه نيست و تن پهلوان ، از براى تخت نيست - به نزديك او ببر ، مگر كه كار ، آراسته گردد .
آمدن گرسيوز نزد سياوش
پس گرسيوز آن خواستهها را به شتاب به لب رود جيحون رسانيد . آنگاه فرستادهاى از ميان پهلوانان برگزيد تا به سياوش شاه آگهى رساند كه گرسيوز با آن فرّهى بيآمده است . فرستاده در يك روز با كشتى از جيحون بگذشت و با دلى پر شتاب به سوى بلخ آمد و به درگاه شاه سياوش رفت و او را گفت كه گرسيوز بيآمده
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 490
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩٠