زرّين نيام بيآوردند . آنگاه همه را به گرسيوز داد . چون گرسيوز آن جامهء شاهوار سياوش شاه را بديد ، گويى ماه را بر زمين ديد ، پس با زبانى پر از آفرين برفت .
فرستادن سياوش ، رستم را به نزد كاووس
آنگاه سياوش بر تخت پيلسته بنشست و تاجى بيآويخت و انديشه كرد تا اين كه سوار پهلوانى را كه چرب زبان باشد و بتواند سخن را رنگ و بو بخشد و دَم كاووس شاه نيز با او بسازد ، در ميان سپاه بيابد . ليك رستم پيل تن به نزد سياوش رفت و او را گفت : چه كسى را ياراى سخن گفتن در اين باره با كاووس است ؟ كاووس همان است كه از پيشتر بوده است . تندى و تيزيش نمىكاهد كه هيچ ، مىافزايد . مگر كه من به نزد او روم و آن نهان را بر او آشكار سازم . اينك اگر كه تو فرمان دهى ، به شتاب به پيش او شوم . و بدان كه از رفتن من بجز فرّهى نبينى . سياوش از گفتار او شاد گشت و ديگر انديشهء يافتن يك فرستاده را به كنارى نهاد . پس سياوش و رستم در كنار هم بنشستند و بسيار بر بيش و كم كار سخن راندند . آنگاه سياوش بفرمود تا دبير به پيشش رفت و نخست در نامه بر كردگار آفرين كرد كه نيرو و فرّ و هنر از اوست :
خداوند هوش و زمان و توان كه خِرَد را با روان مىپروراند . او كه كسى را از فرمانش گذر نباشد و هر كه از پيمان او بگردد ، در گيتى بجز كاستى نبيند . خدايى كه افزونى و راستى از اوست . او كه آفرينندهء خورشيد و ماه و فزايندهء تاج و تخت است . آفرين پروردگار بر شهريارِ دارندهء گيتى ، برگزيدهء نامداران ، شاهى كه انديشهاش به هر نيك و بد برسيده است و بالاى او چون ستونى از خِرَد است . بدان كه به شادى به بلخ رسيدم . چون افراسياب از من آگهى يافت ، آفتاب در پيش چشمش سياه گشت .
بدانست كه ديگر آن كار ، دشوار شد و بختش خوار گشت . پس برادرش با خواستهء بسيار و خوبرويان آراسته بيآمد تا از شاه گيتى زينهار خواهد و تاج و تخت بزرگى را به دو سپارد و به همان مرز خويش بسنده كند و پايگاه خود بشناسد و ديگر پاى به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 494
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٩٤