تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
خاك ايران زمين نگذارد و دل را از كينه و جنگ بشويد . بدين سان افراسياب سد تن از خويشان خود را به نزد من فرستاد . اينك رستم پيل تن با اين خواهش به نزدت آمد . پس اگر افراسياب را ببخشى ، همانا كه كارى سزاوار مِهر خود كرده‌اى ، زيرا كه چهره‌ات بر مِهر تو گواه است . پس تهمتن چنان كه سزاوار بود با درفش و سپاه به پيش كاووس شاه رفت . از سوى ديگر گرسيوز به شتاب به نزد افراسياب آمد و همهء آن داستان سياوش را بگفت و اين كه : او را از خوبى و زيبايى و كردار و هوش و دل و شرم و گفتار و دليرى و سخن گويى و پهلوانى و سوارى ، همتايى از شاهان نباشد . گويى پيوسته خِرَد را در كنار دارد . افراسياب كه چنين شنيد ، بخنديد و به دو گفت : اى نيكخواه ، همانا كه چاره جستن ، به از جنگ است . دلم از آن خواب بد ، بيمناك گشت و از اين بالا ، نشان نشيب را بديدم . پس پر درد گشتم و چاره‌اى جستم تا رنج و سختى نرسد . با گنج و درم چاره آراستم و كنون بدانسان شد كه خواستم . پيغام دادن رستم ، كاووس را از سوى ديگر چون رستم ِ شيرمرد به شتاب همچون گرد به نزد شاه ايران رسيد ، دستها را به كِش كرده ، بيآمد . كاووس شاه از جاى برخاست و او را در كنار گرفت و از فرزند و از پهلوانان و سپاه و كار جنگ بپرسيد و اين كه چرا او از راه بازگشته است . رستم نخست از سياوش سخن گفت و شاه را ستود و نامه را بداد . چون دبير ، نامه را براى شاه خواند ، رخسار شاه گيتى همچون كَرْف گشت و به رستم گفت : گيرم كه سياوش ، جوان است و خويَش هنوز نرسيده است . ليك تو كه بچّه نيستى و مردى كارآزموده هستى كه نيك و بد بديده‌اى . در سراسر گيتى چون تو نيست و شيران نيز در جنگ ، از تو هنر مىجويند . مگر بديهاى افراسياب را نديدى كه آن مايه خورد و آرام و خواب را از ما بكاست ؟ مرا سرى پر از جنگ با او بود و مىبايست كه به آن