تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
گفت : اين همه سخن از آرام و خواب از براى چه مىگويى ؟ آنگاه چنان به گرسيوز بنگريست كه گويى مىخواهد ميانش را به دو نيم سازد . افراسياب كه ديگر در آن خشم خود توانا نبود ، بانگى بر گرسيوز بزد و او را از پيش خود براند . پس بفرمود تا بزمى بسازند و هزار تن از نامداران را فرا خوانند . خواب ديدن افراسياب و ترسيدن افراسياب بفرمود تا همهء دشت را آذين نهند و سغد را به آرايش چينى بيآرايند . آن روز بر ايشان به شادى بگذشت . چون شب فرا رسيد ، افراسياب به بستر رفت . پاسى از شب بگذشت كه افراسياب چنان كه كسى به هنگام تب سخن گويد ، خروشى برآورد و بلرزيد . كنيزان تيز برخاستند و برخروشيدند . چون گرسيوز آگاه شد ، به شتاب به درگاه شاه بيآمد و او را ديد كه بر خاك افتاده بود . پس گرسيوز او را در برگرفت و به دو گفت : با برادرت بگوى كه تو را چه شده است ؟ افراسياب گفت : از من هيچ مپرس و سخنى مگوى و مرا سخت در برگير تا خِرد را بازيابم . چون چندى بگذشت ، افراسياب به هوش آمد و همه را نالان و خروشان ديد . شماله‌اى بنهادند و افراسياب كه همچون درختى مىلرزيد ، بر تخت نشست . گرسيوز نامجو از او پرسيد : اينك لب بگشاى و اين شگفتى بگوى . افراسياب پر مايه گفت : هرگز كسى اين خوابى كه در اين شب تيره ديدم ، نبيند . از پير و جوان نيز نشنيده‌ام . در خواب ، بيابانى پر از مار ديدم و زمينى پر از گَرد و آسمانى پر از دالمن . زمين آن چنان سخت و خشك بود كه گويى گيتى از آنگاه كه آفريده شده ، بدان چهره ننموده بود . در آن كرانه ، سراپردهء من زده شده بود و به گِرد آن سپاهى از دليران بودند . ناگهان بادى پر از گَرد برخاست و درفش مرا سرنگون ساخت . در هر سو جوى خون روان گشت و سراپرده و خرگاه سرنگون شد . سرِ بيشمارى از سپاهيان من بريده گشته و تنشان به خوارى افكنده بود . ناگاه سپاهى از ايران با نيزه يا تير و كمان در دست همچون باد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 486 | حكيم أبو القاسم الفردوسي