از سر مىكَند و مىگريست . چون سياوخش پاك ، بدون اين كه نشانى از دود و آتش يا گرد و خاك بر او باشد ، به پيش پدر شد ، كاووس شاه از اسپ فرود آمد و سپاهيان نيز پياده گشتند . سياوش در پيشگاه پروردگار پاك ، رخسار بر زمين ماليد ، كه از تفّ آن كوه آتش برست و خواستهء دشمنانش همگى پست شد . شاه به دو گفت : اى دلير و جوان ، كه پاكيزه تخم و روشن روانى ، همانا كه از مادرى پارسا زاده گشتهاى .
كاووس ، اين بگفت و سياوخش را تنگ در برگرفت و از كردار بدش پوزش بخواست . آنگاه به ايوان خراميد و شادان بنشست و تاج كيانى بر سر نهاد و مِى و رامشگران را بخواند و با سياوش به شادى بگذرانيد . و بدين سان سه روز در آن بزم ميگسارى كرد و در گنجها را در اين سه روز بگشود و بخشايش بسيار كرد .
بخش جان سودابه خواستن سياوش از پدر
آنگاه به روز چهارم كاووس شاه بر تخت كيانى بنشست و گرز گاو پيكر در دست گرفت و برآشفته ، سودابه را پيش خود خواند . پس فراوان از گذشتهها با او سخن راند و گفت : تو بىشرمى و بدى بسيار كردهاى و دل من را فراوان بيآزردهاى . اين ديگر چه بازى و جادويى بود كه به فرجام كار نمودى و بر جان فرزند من زينهار بخوردى و او را بر آتش انداختى . ليك اكنون بدان كه ديگر تو را پوزش به كار نيآيد و دست از جان خويش بشوى و آماده باش . نبايد كه بيش از اين بر زمين باشى . پاداش اين كار ، جز آويختن نباشد .
سودابه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، بر سر من آتش مباران . اگر بايد به كيفر اين بد كه به من رسيد ، مرا سر از تن جدا سازى ، من دل به فرمان تو نهادم و نمىخواهم كه اين چنين دلت پر از كينه باشد . سياوش راست
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 477
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٧٧