تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
چاره ساختن سودابه و زن جادو چون سودابه بدانست كه خوار گشت و سخن او در دل شاه جايگير نشد ، چاره‌اى در آن كار زشت جست و بار ديگر درختى از كينه بكاشت . زنى جادوگر و فريبكار با وى در شبستان بود كه باردار بود و از بس كه فربه گشته بود ، به سختى راه مىرفت . پس سودابه راز خود به پيش او بگشود و از او چاره جست و او را گفت : نخست بايد كه با من پيمان ببندى . چون پيمان بست ، سودابه زر بسيار به دو داد و گفت : از اين سخن با كسى چيزى مگوى و دارويى بساز كه اين بچّه‌ات را بيافكنى . و بدان كه اگر چنين كنى و پيمان مرا نشكنى ، بزرگى يا بى . باشد كه آن فريب و دروغ ، با اين بچّهء تو رنگ و فروغ گيرد و من به كاووس گويم كه اين بچّه از من بود كه اين چنين به دست اهريمن كشته گشت . و بدين سان اين كار بر سياوش درست گردد . پس اكنون بايد كه چاره‌اى بجويى تا آب سياوش در پيش شاه ، تيره گردد و از تخت دور افتد . زن به دو گفت : من ترا بنده‌ام و سر به فرمانت نهاده‌ام . چون شب تيره شد ، آن زن دارويى خورد و دو بچّهء اهرمن از او بيافتاد . دو بچّهء ديوزاد بودند كه از جادو نشان داشتند . آنگاه سودابه تشت زرّينى بيآورد و از اين كار هيچ سخنى با كنيز خويش نگفت . پس آن دو بچّهء اهريمن را در آن نهاد و خروشيد و جامه از تن بيافكند . آن زن را نيز نهان كرد و خود بخفت و فريادش از كاخ برآمد . هر چه كنيز در ايوان بودند ، به شتاب به پيش سودابه رفتند و دو كودك مرده ديدند كه در تشت افتاده بود . فرياد ايشان به آسمان خاست . چون كاووس خروشى از ايوان بشنيد ، بر خواب بلرزيد و گوش سپرد . پس ، از آن كار بپرسيد . با شهريار گفتند كه روزگار چه بر سر آن خوبرخ آورد . كاووس اندوهگين گشت و آن شب هيچ دَم نزد . سپيده دم برخاست و دژم بيآمد . سودابه را بدانگونه خفته و سراسر شبستان را آشفته و دو كودك ِ مرده در تشت زر بديد . سودابه اشك از ديدگان بباريد و به