تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
سر و روى و افسر من بنگر . چه بهانه‌اى از مِهر من دارى و چرا از چهر و بالاى من روى بر مىگردانى ؟ من از آن روز كه ترا ديده‌ام ، مرده‌ام و جوشان و خروشان و آزرده گشته‌ام . از دردِ بسيار ، خورشيد بر من لاژوردين گشته و روز روشن را نبينم . اكنون هفت سال است تا در اين مِهر ، خون مىگريم ، پس تو بيا و نهانى مرا شاد كن و روز جوانيم ببخش . من نيز بيش از آنچه شاه به تو داد ، تخت و تاج و دستبند برايت خواهم آراست . ليك اگر از فرمان من سر بپيچى و دلت به سوى درمان من نيآيد ، اين پادشاهى را بر تو تباه سازم و خورشيد و ماه بر روى تو تيره گردند . سياوش كه چنين شنيد ، به دو گفت : هرگز مبادا آن روز كه من از بهر دل خود ، سر را به باد دهم و اين چنين با پدرم ناراستكارى كنم و از مردانگى و دانش جدا گردم . آيا سزاوار است از تو كه بانوى شاه و خورشيد اين تختى ، بدين سان گناه سر زند ؟ سياوش ، اين بگفت و با خشم و جنگ از آن تخت برخاست . ليك سودابه چنگ به دو زد و در او آويخت و گفت : من راز دل خويش را نهانى به تو گفتم ، ليك تو به خيره سرى و بدانديشى مىخواهى كه مرا رسوا سازى و به پيش خردمندان مرا نادان وا نمايى . فريب دادن سودابه ، كاووس را پس سودابه دست بزد و سراسر جامهء خويش بر تن دريد و با ناخن ، رخسارش را چاك كرد . خروش از شبستان او برآمد و فريادش از ايوان به كوى نيز برسيد . چنان بانگ و هياهويى از ايوان برخاست كه گويى شب رستاخيز فرا رسيده بود . پس به شاه آگهى رسيد . از تخت شاهنشاهى فرود آمد و انديشناك به سوى شبستان خراميد . چون كاووس روى سودابه را خراشيده و كاخ را پر از گفتگو ديد ، دلتنگ گشت و از هر كسى بپرسيد . و كردار آن سنگدل را در نيافت . سودابه در پيش او برخروشيد و بسيار گريست و موى بكَند و گفت : سياوش به پيش تخت من آمد و