تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
چنگ بزد و سخت در من آويخت و گفت : جان و دلم پر از مِهر توست . پس اى خوبچهر ، از چه رو از من مىپرهيزى ؟ من جز تو كسى را نخواهم . آنگاه سياوش افسر را از سرم بيانداخت و جامه‌ام را اين چنين بر تنم چاك كرد . شاه از شنيدن اين سخنان پر انديشه گشت و سخن را هر گونه پژوهيد و در دل گفت : اگر سودابه راست گويد ، پس با اين كارش ، زشتى نمىجويد . بايد سر از تن سياوخش جدا ساخت . آرى كليدِ بندِ بد ، بدين سان است . پس كاووس كسانى را كه در شبستان بودند از آنجا گسى كرد و خود در كاخ ، تنها بماند . آنگاه سياوخش و سودابه را پيش خواند . پس باهوش و خرد ، سياوش را گفت : اين راز را از من نبايد نهفته دارى . بدان كه اين بد را تو نكردى ، كه من كردم . چرا تو را به شبستان خواندم ؟ اكنون با اين كار ، اندوه از آن من گشت و بند و سختى از آن تو . پس بيا و راست گوى و با من بگوى كه آن كار بر چه سان رفت . سياوش همهء آنچه را كه رفته بود و سودابه بدانسان آشفته بود و آن سخنهاى نهانى را بگفت . ليك سودابه گفت : اين سخن راست نيست . او از آن زيبا رويان ، هيچ چيز جز تن مرا نخواست . من هر آنچه شاه مىخواست در آشكار و نهان به دو دهد ، از فرزند و تاج و خواسته و دينار و گنج آراسته ، با او بگفتم و نيز خود به دو گفتم كه من نيز چندين بر اينها افزون كنم و آنها را با دخترم به تو دهم . ليك او مرا گفت : مرا با گنج و خواسته كارى نيست و ديدار دخترت را نيز نمىخواهم . تنها از اين ميان ، تو را مىخواهم و بس . زيرا كه بىتو نه گنج به كار من آيد و نه دختر . سياوش خواست تا مرا به چنگ آرد . پس دو دست خود را تنگ همچون سنگ بر من آورد . ولى من فرمان او را نبردم . پس او موهاى مرا بكَند و روى مرا بخراشيد . اى شاه گيتى بدان كه من از پشت تو كودكى در نهان دارم . ليك از بس رنج و سختى به من رسيد ، نزديك بود كه كشته گردد . گيتى به پيش چشم من تنگ و باريك گشته بود . شاه با خود گفت : گفتار هيچيك از ايشان به كار نيآيد . در اين كار نبايد كه شتاب كرد زيرا كه تنگ دلى ، خِرَد را به خواب آورد . پس بايد نخست نگاه كرد و ديد كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 468 | حكيم أبو القاسم الفردوسي