تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
پاكش چنين انديشيد كه : من اگر به خيره سرى زنى از دشمنان بگيرم ، همانا كه بر تن خويش شيون كرده‌ام . از بزرگان نامور ، همهء آن داستانهاى هاماوران را شنيده‌ام . شنيده‌ام كه شاه هاماوران پيشتر از اين با شاه ايران چه كرد و گَرد از گُردان ايران برآورد . سودابه نيز فريبكار است ، چه دختر اوست . پس چون سياوش لب به پاسخ نگشود ، سودابهء پرى چهره ، پرده از رخ برداشت و به دو گفت : اگر كه تو خورشيد را در كنار ماه نو ببينى و ماه در برابر خورشيد ، خوار شود ، شگفت نباشد . اينك تو خود ، خورشيد را در كنار دارى . هر كه كسى را چون من با تاجى از ياكند و پيروزه بر سر و بنشسته بر تخت پيلسته ببيند ، ديگر شگفت نباشد اگر به ماه ننگرد و كسى را به خوبى من نشمارد . اكنون اگر با من پيمانى ببندى و سر نپيچى و انديشه ، آسان كنى من نيز دخترى نارسيده را همچون كنيزى به پيش تو وادارم . پس سوگند به اين پيمان كه اندكى از گفتار من سر نپيچ . چون شاه از اين گيتى درگذرد ، تو براى من از او يادگار خواهى بود و نگذارى كه به ما گزندى رسد و مرا همچو جان خويش ، ارجمند دارى . اينك من به پيش تو ايستاده‌ام و اين تن و جان روشن خويش را به تو داده‌ام . هر چه از من خواهى ، سر از دام تو نپيچم و كامت برآيد . آنگاه سودابه كه از ترس و داد آگه نبود ، رخ سياوش را تنگ بگرفت و بوسه‌اى داد . رخسار سياوش از شرم همچون گل ، سرخ گشت و خون از ديدگان بباريد و در دل گفت : پروردگار گيهان مرا از كار ديو دور بداراد . من نه آنم كه با پدر ، راستكار نباشم و با اهرمن آشنايى كنم . ليك اگر اينك به اين شوخْ چشم ، سخنى به سردى گويم ، دلش از خشم گرم گردد و نهانى جادويى سازد و شاه به دو بگرود . پس همان بهتر كه با او به آواز گرم و اندكى چرب و نرم سخن گويم . آنگاه سياوش به سودابه گفت : همانا كه تو را در گيتى همتايى نباشد . از خوبى ، جز به ماه ، ماننده نيستى و جز شاه ، شايسته هيچ كس ديگر نباشى . اكنون دخترت براى من بس است و كسى جز او نبايد از آن من باشد . پس تو نيز بر اين باش و شاه ايران را نيز بگوى . باشد كه پاسخ او را هم بيابى . من دخترت را بخواهم و پيمانى ببندم و برايت سوگند نيز بخورم كه جز او به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 465 | حكيم أبو القاسم الفردوسي