كسى ديگر نيانديشم . ولى اين كه از چهره و زيبايى من بپرسيدى و گفتى كه مهرت با جان من آميخته گشته ، بدان كه مرا پروردگار از فرّ خويش اين چنين آفريده است .
اينك تو اين راز را مگشاى و با كس مگوى . مرا نيز جز نهفتن اين سخن ، كارى نباشد .
تو سرِ بانوانى و بزرگى ، و من تو را براى خود همچون مادرى مىدانم . سياوش ، اين بگفت و از پيش او برخاست .
چون كِى كاووس به شبستان رفت ، سودابه او را بديد . پس به پيش او شد و آن مژده بداد و بسيار از كار سياوش ياد كرد و گفت : سياوش آمد و من همهء آن بتان سياه چشم را گرد آوردم . ايوان از بسيارىِ آن زيبا رويان چنان بود كه گويى از ماه ، مِهر مىبارد . سياوش همهء ايشان بديد ، ليك هيچيك از آن خوبان را بجز دختر من نپسنديد و ارجمند نيافت . شاه از شنيدن آن سخن ، چنان شاد شد كه گويى ماه در كنارش آمد . پس در گنج بگشود و گوهر و ديباى زربفت و كمر زرّين و دستبند و تاج و تخت و انگشترى و گردنبند پهلوانى و از هر چيز ديگر بسيار بيآراست و به سودابه فرمود : اينها را نگاه دار و چون از بهر سياوش به كار آيد ، به دو ده و او را بگوى كه : اينها همه اندك است و دو سد گنج اين چنين بايد ببرى . چون سودابه در آنها بنگريست ، خيره بماند و افسون فراوانى در انديشهء خود بخواند كه : اگر او به فرمان من نيآيد ، روا باشد اگر جان از تنم بگسلد . هر چارهء نيك و بدى كه آشكارا و نهان در گيتى كنند ، بسازم و اگر باز هم سر از من بپيچد ، از او بر سر انجمن فرياد خواهم كرد .
رفتن سياوش سديگر بار در شبستان
آنگاه سودابه با گوشواره بر تخت بنشست و افسرى زرنگار بر سر نهاد . پس سياوخش را به نزد خويش خواند و از هر گونه با او سخن راند و به دو گفت : شاه ، گنجى بيآراسته كه تا كنون كسى به مانند آن نديده است . بيشمار از هر چيز بنهاده كه اگر آنها را بر پيل بنهى ، دويست پيل شود . من نيز دخترم را به تو خواهم داد . اينك به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 466
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦٦