آمدن سياوش دو ديگر بار به شبستان
يك شب نيز بر اين داستان بگذشت . سودابه با شادى بر تخت بنشست و افسرى از ياكند و زر بر سر نهاد . آنگاه همهء دختران را به نزد خويش خواند و ايشان را بيآراست و بر تخت زرّين بنشاند . به پيش ايشان بتان زيبا رويى به پا ايستاده بودند .
گويى آنجا بهشت بود ، نه كاخ . سودابهء ماهروى به هيربد گفت : از اينجا برو و سياوش را بگوى كه : بايد پاى خويش را رنجه دارى و آن سرو بالاى خويش را به من بنمايى . هيربد نيكخواه به شتاب به نزد سياوش آمد و پيام را به دو داد . چون سياوش آن پيام را بشنيد ، خيره بماند و فراوان نام پروردگار گيهان آفرين را بخواند . بسيار چاره جست ليك كارى نتوانست كرد و پيچان و لرزان بود . پس خرامان به پيش سودابه رفت و آن سر و افسر او را بديد . سودابه از تخت فرود آمد و با روى و مويى به گوهر آراسته ، به پيش او شد . سياوش بر آن تخت زرّين بنشست و سودابه دستها به كش كرده ، آن بتان زيبا روى را كه چون گوهرى نابسوده بودند ، به سياوش بنمود و به دو گفت : بر اين تختگاه و بر اين همه دختران و كنيزان زرّين كلاه ، اين بتان نارسيده كه ايزد از شرم و ناز ، ايشان را بسرشته بنگر . ديدار و بالاى هر يك را نگاه كن و هر كه را از ميان ايشان ، تو را خوش آيد ، بگوى . چون سياوش اندكى بديشان بنگريست ، هيچيك از ايشان چشم از او برنداشتند و هر يك به ديگرى گفت : همانا كه ماه نيز ياراى نگاه كردن به اين شاه را ندارد . آنگاه هر يك با اميد به بخت خود به سوى تخت خويش رفتند .
چون ايشان برفتند ، سودابه گفت : تا به كِى مىخواهى سخن را نهان دارى ؟ مرا نمىگويى كه خواستهات چيست ؟ همانا كه بر چهرهات ، فرّ چهرهء پريان است . هر كه از دور تو را ببيند ، بيهوش گردد و تنها تو را برگزيند . پس با چشم خِرَد بنگر كه كداميك از اين خوبرويان سزاوار توست . سياوش فرو ماند و پاسخى نداد . در دل
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 464
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦٤