تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢

اگستِ « 1 » تابان ِ يمن با زلفى شكن در شكن بنشسته و تاج بلندى بر سر نهاده و زلف كمند مشكين را تا پاى فروهشته بود . كنيزى با سرپايى زرّين در دست در پيش او بايستاده و سر را به زير انداخته بود . چون سياوش از پيش پرده برفت ، سودابه با گرمى از تخت فرود آمد و خرامان به پيش آمد و او را نماز برد . آنگاه زمانى دراز او را در بر گرفت و چشم و رويش را ببوسيد و از ديدار آن شاه نو سير نگشت و پيوسته مىگفت : سد بار يزدان را سپاس ، روز و شب سه بار پروردگار را بدين نيايش كنم كه هيچكس را فرزندى بسان تو نيست و شاه را نيز چنين پيوندى نباشد . ليك سياوش بدانست كه آن مهر ، چيست . دانست كه آن دوستى از راه ايزدى نباشد . پس چون كار را در آن جايگاه ، ناساز يافت ، زود به نزد خواهران خراميد . خواهرانش بر او آفرين خواندند و او را بر چهارپايهء زرّين بنشاندند . چون زمان دراز با خواهران ببود ، بار ديگر به پيش تخت سودابه بازگشت . همهء شبستان پر از گفتگو گشت و به سودابه گفتند : اينت سر و تاج فرهنگجوى . گويى كه از مردمان نيست ، روانش پيوسته خِرَد بر مىافشاند . پس سياوش به پيش پدر رفت و گفت : به شبستان تو رفتم . همهء نيكويىها در گيتى از براى توست . تو اى شاه از هوشنگ و جم و فريدون شاه ، به شمشير و گنج و سپاه برترى . شاه از گفتار او شاد شد و ايوان را چون باغ بهارى بيآراست . مِى و بربت و ناى آوردند و دل را از بودنيها بپرداختند . آنگاه چون شب فرا رسيد ، شاه نامدار به شبستان رفت و سودابه را گفت : اين سخنى كه از تو پرسم نبايد كه از من نهان سازى . پس ، از فرهنگ و خرد و بالا و ديدار و گفتار سياوش بگوى . آيا خردمند هست و او را پسنديده‌اى ؟ همانا كه ديدن ، از شنيدن از دور بهتر باشد . سودابه به دو گفت : خورشيد و ماه نيز تا كنون كسى را همتاى شاه بر تخت نديده‌اند . ليك چرا بايد كه سخنى نهان سازم ، چرا كه هيچ كس در گيتى همچون فرزند تو نيست . شاه به دو

هامش
( 1 ) - اَگَسْتAgastبه پارسى به معناى ستاره سهيل است .