همچون مادرى مهربان است . پس روا نباشد كه اين خويشان تو بويژه آنان كه با تو پيوند خونى دارند ، تو را از دور ببينند . به شبستان رو و آن پوشيده رويان را ببين و چندى در پيش ايشان بمان تا بر تو آفرين كنند .
سياوش چون گفتار شاه بشنيد ، در او خيره ماند . چندى بيانديشيد و بكوشيد تا گَرد از دل بشويد . با خود گمان كرد كه پدرش او را مىآزمايد تا ببيند چه در سر دارد .
زيرا كه پدرش بسيار آگاه و هوشيار و بينا دل و چيره زبان و نيز بدگمان بود . پس سياوش با خود گفت : اين كارى بد است و اين گفتگو بىگمان از سودابه بيآمده است و چون من به شبستان او روم ، سودابه با من بسيار گفتگو كند . پس به پدر گفت :
شاه به من فرمان و تخت و تاج بداد و هيچ شاهى نيز به خوبى و دانش و آيين و راه تو تا كنون تاج بر سر ننهاده است . پس مرا نشست با موبدان و خردمندان و بزرگان ِ كارآزموده بايسته است و نيزه و گرز و تير و كمان و پيچيدن در دشمنان و يا تخت شاهى و آيين ِ بار دادن و بزم و ميگسارى . ليك در شبستان شاه چه آموزم ؟ زنان كجا به دانش گراينده باشند ؟ ولى اگر فرمان شاه اين است ، من به آيين ، به پيش او روم .
شاه به دو گفت : اى پسر ، شاد باش و هميشه خردمند بمان . سخنى بدين نيكويى تا كنون كم شنيده بودم . سخنى كه چون بشنوى ، خرد بيفزايد . ليك هيچ انديشهء بد به دل راه مده و اندوه از دل بزداى و به شادى گراى و به ديدار آن كودكان برو تا مگر به تو اندكى شادمانه گردند . سياوش گفت : بامدادان بيآيم و هر چه شاه بگفت ، بكنم . اينك من به پيش تو ايستادهام و دل و جان به فرمان تو دادهام و همان كنم كه تو فرمان دهى ، زيرا كه تو شاهى و من بنده .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 460
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٦٠