تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
نرسيده بود . و بدين سان شاه ، سياوش را با خوبى ، اميد و نويد فراوان بداد . و اين چنين هفت سال او را بيآزمود و در همه جا دريافت كه او در هر كارى پاك زاده است . به سال هشتم بفرمود تا تاج زر با گردنبند و كمر زرّين به دو دهند و به آيين بزرگان و فرّ كيان ، گشادنامه‌اى بر پرنيان بنوشتند و زمين كورشان را - كه سزاوار بزرگى و تخت و تاج بود - به دو داد . آن سرزمين را پيشتر بدان نام مىخواندند و اكنون آن را ماوراءالنهر گويند . درگذشت مادر سياوش چون شاه ، آن فرمان بداد و كارها بسيچيده شد ، مادر سياوش در گذشت . سياوش همچون ديوى بيآمد و فرياد بر آسمان برآورد و جامهء خسروانى بر تن چاك كرد و خاك تيره بر سر بريخت . و اين چنين در سوگ مادر ، دژم بود و بر جان شيرين خود ستم مىكرد . روز و شب بر او مويه مىكرد و روزهاى بسيارى لب به خنده نگشود . يك ماه را بدين سان با درد و داغ ببود و از اندوه رهايى نجست . تا اين كه بزرگانى چون توس و فريبرز و گودرز و گيو و ديگر شاهزادگان و پهلوانان دلاور از آن كار آگهى يافتند و به پيش او بشتافتند . چون سياوش ايشان را بديد ، بار ديگر آهى از دل بركشيد و از نو گريه آغاز كرد و اندوهِ دل بر ايشان گشود . چون گودرز ، آن سوگ شاهزادهء همچون سرو آزاد را بديد ، دژم شد و بگريست و به دو گفت : اى شاهزاده ، پند من بشنو و از نو ، ياد سوگ مكن . هر آن كس كه زاد او ز مادر ، بمرد * ز دست اجل هيچكس جان نبرد اكنون اگر چه مادرت درگذشت ، ليكن بدان كه جان وى در بهشت است . پس ديگر اندوه مدار . و گودرز بدين سان با سد لابه و پند و افسون و چاره ، دل آن شاهزاده را بار ديگر به جاى آورد .