از اين سرزمين بروم . پس دل پهلوانان به دو نرم گشت و سر توس پر آزرم گشت و به گيو گفت : اين من بودم كه نخست او را يافتم و از همان رو بود كه تيز بشتافتم . ليك گيو گفت : اى سپهدار شاه ، مگر نه اين كه تو نيز بدون سپاه ، با من برابر بودى ؟ ولى توس بر گيو ، ستيزنده گشت و گفت : اين اسپ من بود كه نخست بدانجا رسيد . گيو به دو گفت : اين سخن مگوى ، زيرا كه اين من بودم كه نخست به جستجوى شكار بتاختم . از براى كنيزى ، سخن به كژّى مگوى ، زيرا كه جوانمرد ، پرخاش جوى نگردد . و بدين سان سخن ايشان از تندى به جايى رسيد كه : بايد سر از تن آن ماهرو جدا ساخت . ميان ايشان داورى دراز گشت تا اين كه كسى از بزرگان ميانجى گشت و گفت : اين را به نزد شاه ببريد و هر چه او فرمان دهد ، هر دو همان كنيد . پس هر دو تن از گفتار آن ميانجى بر نگشتند و سوى شاه ايران رو نهادند . چون كاووس روى كنيزك را بديد ، بخنديد و لب را به دندان گزيد و به هر دو سپهبد گفت : ديگر رنج راه شما كوتاه گشت . اين شكار ، اگر گوزن است يا آهويى دلبر ، در خور مهتران باشد . امروز را بدين داستان بگذرانيم كه گُردان ما با يوز شكارى ، خورشيد گيرند . پس كاووس شاه به دختر گفت : اى كه چهرهات همچون پرى است ، برگو كه نژادت چيست ؟ گفت : از سوى مادر نژادم به خاتون ترك مىرسد و از سوى پدر به آفريدون « 1 » و نياى من گرسيوز سپهدار است كه خرگاهش در آن مرز گسترده است . كاووس شاه به دو گفت : اين موى و روى و نژاد را خواستى كه به باد دهى . اينك شايسته است كه تو را در شبستان زرّين خود بَرَم و سرِ ماهرويانت گردانم . دختر نيز گفت : چون تو را در ميان گردنكشان ديدم ، برگزيدم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 454
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٤
هامش
( 1 ) - منظور او اين است كه از سوى مادر ، نژاد او به شاهان بومى و اصلى ترك ساكن در توران مىرسيده ( كه اغلب هم حاكميت زن سالارى بوده و به خاتون معروف بودهاند ) و از سوى پدر ، نژادش به ايرانيان مىرسيده است . همانطور كه در جلد اول از كتاب حاضر نيز نگارندهء اين سطور گفته است ، آنگاه كه ايرانيان به سرپرستى تور به توران رفتند ، طبعاً با بوميان اصلى ترك ساكن در آنجا پيوند و آميزش يافتند .