داستان مادر سياوش موبد چنين گفت كه : روزى سپيده دم ، توس با گيو و گودرز و چند سوار ديگر ، شادان از پيش شهريار با باز و يوزان شكارى به دشت دَغوى « 1 » براى شكار گورخر برفتند . چون بدانجا رسيدند ، لب يك جويبار ، از بهر شكار بتاختند و گورخران بسيارى بكشتند و بيانداختند . سرزمين تركان بدانجا نزديك بود . از دور ، بيشهاى در مرز توران پديدار گشت . پس توس و گيو به سوى آن بيشه رفتند و چند تن از مردان دلاور نيز در پس ايشان روان شدند . گيو و توس چندى در آن بيشه از بهر شكار بگشتند كه ناگهان زيبا رويى را در آن بيشه بيافتند . « 2 » هر دو با لبى خندان بسويش شتافتند . به زيبايى او كسى ماننده نبود . بالايش چون سرو و رويش چون ماه بود ، آن چنان كه كسى را توان نگاه كردن به دو نبود . پس توس به او گفت : اى ماه فريبنده ، چگونه بدين بيشه راه يافتى ؟ آن زيبا روى گفت : ديشب پدرم مرا بزد و من سرزمينم را رها ساختم و رفتم . شب ، ديرگاه بود كه مست از بزمى بيآمد و چون بدانسان جوشان از دور مرا ديد ، دشنهاى آبگون بركشيد و خواست تا سر از تنم جدا سازد . توس از او نژادش را بپرسيد و آن سروپيكر ، يكايك نژاد خود ياد كرد و به دو گفت : من از خويشان گرسيوز هستم و نژادم به شاه آفريدون مىكشد . پس توس به دو گفت : چگونه پياده و بدون اسپ و راهنمايى بدينجا آمدى ؟ پاسخ داد كه : اسپم در راه ماند و از سستى ، مرا بر زمين نشاند . زر و گوهر بيشمارى داشتم و تاجى از زر بر سرم بود كه همه را نگاهبانان از من بستدند و با نيام تيغ بر من زدند . من از بيم ، از پيش ايشان بجَستم و با ديدهاى خونفشان بدين بيشه آمدم . اينك چون پدرم هوشيار گردد ، بىگمان سوارانى را از پس من بفرستد و مادرم نيز شتابان بيآيد و نخواهد كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 453
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٣
هامش
( 1 ) - نگارندهء اين سطور ، مكان دشت دغوى را نيافت .
( 2 ) - در برهان قاطع ، ماده دغوى ، بجاى نام گيو ، نام رستم ذكر شده است .