داستان سياوش
آغاز داستان
كنون اى سخنگوى بيدار مغز * يكى داستانى بيآراى نغز
سخن چون برابر شود با خرد * روان سراينده رامش برد
كسى را كه انديشه ناخوش بود * بد آن ناخوشى راى او كش بود
همى خويشتن را چليپا كند * به پيش خردمند رسوا كند
و ليكن نبيند كس آهوى خويش * ترا روشن آيد همه خوى خويش
اگر داد بايد كه ماند بجاى * بيآراى و ز آن پس به دانا نماى
چو دانا پسند و پسنديده گشت * به جوى تو در آب جنبيده گشت
به گفتار دهقان كنون باز گرد * نگر تا چه گويد سراينده مرد
كهن گشته اين داستانها ز من * كنون نو كند روزگار كهن
اگر زندگانى بود دير باز * بدين دين خرّم بمانم دراز
كه يك ميوه دارى بماند ز من * كه بارد همى بار او بر چمن
از آن پس كه پيمود پنجاه و هشت * بسر بر فراوان شگفتى گذشت
همى آز كمتر نگردد به سال * همى روز جويد به تقويم و فال
چه گفته است آن موبد پيش رو * كه هرگز نگردد كهن گشته نو
تو چندان كه باشى سخن گوى باش * خردمند باش و نكوخوى باش
چو رفتى سر و كار با ايزدست * اگر نيك باشدت كار ، ار بدست
نگر تا چه كارى همان بدروى * سخن هر چه گويى همان بشنوى
درشتى ز كس نشنود نرم گوى * سخن تا توانى به آزرم گوى
ز گفتار دهقان چنين داستان * تو بر خوان و برگوى از باستان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 452
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٢