گيرم ؟ چه كسى مرا اندوهگسار باشد ؟ چه كسى را بجاى تو پيش خود خوانم ؟ و به كه اين درد و تيمار خويش بگويم ؟ دريغا آن تن و جان و چشم و چراغ كه به دور از اين كاخ و باغ ، در خاك شد . اى شير لشگرپناه ، پدر جستى ، ليك بجاى پدر ، گور يافتى . از اميد ، نوميد گشتى و به زارى در خاك بخفتى . چرا پيش از آنكه او دشنه را بركشد و جگرگاه سيمينت را بردرد ، آن نشانى را كه مادرت به تو داده بود ، به دو ندادى و از آن يادى نكردى ؟ مادرت كه نشان از پدر داده بود ، از بهر چه باور نكردى ؟ اكنون مادرت بىتو پر از رنج و تيمار و درد و اندوه ، در بند مانْد . چرا با تو بدان سفر نيآمدم تا ماه و خورشيد به كام دلت بگردد ؟ اى پسر ، چون رستم مرا از دور مىديد ، مىشناخت و ترا با من مىنواخت و نيزه به سويت نمىانداخت و جگرگاهت را نمىشكافت .
و بدين سان او پيوسته مويه كرد و موى از سر كَند و دست بر رخسار زيبايش كوبيد و آن را بخست . از بس كه پيوسته شيون و ناله كرد ، اشك به ديدگان همه آورد .
و بر آنگونه بيهوش و مست بر زمين افتاد كه دل همگان از ديدن او رنجور گشت .
چنان بر خاك افتاد كه همچون مرده گشت و گويى خونش هم بيافسرد . ليك باز به هوش آمد و ناليدن از سر گرفت و به ياد آن پسرِ كشته انديشه كرد چونان كه آب را از خون جگرش چون لآل ساخت . پس آن تاج سهراب را بيآورد و بر آن تاج و تخت زار بگريست و پيوسته مىگفت : اى درخت خسروانى . آنگاه آن اسپ بادپاى سهراب را بيآورد و سرش را در بر گرفت و بر سر و روى آن بوسه زد و روى و موى خود بر سم ّ آن بماليد . گيتى به دو در شگفت مانده بود . پس آن جامهء شاهوار سهراب را بيآورد و همچون فرزندى در كنار گرفت . از خون ديدگانش خاك را لآل ساخت و با درد در خاك و خون مىگشت . پس آنگاه زره و جامه جنگ و كمان و نيزه و تيغ و گرز گران و لگام زرين و سپر سهراب را بيآورد و لگام و سپر را بر سر زد . كمند سهراب
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 450
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٥٠