تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
سرانجام ، شكيبايى پيشه ساخت ، ازيرا كه ديگر راهى براى خويش نمىديد . جهان را بسى هست از آنسان به ياد * بسى داغ بر جان هر كس نهاد كرا در جهان هست هوش و خرد * كجا او فريب زمانه خورد چون ايرانيان نيز از اين كار آگهى يافتند ، از آتش آن اندوه برافروخته گشتند . از سوى ديگر نيز ، هومان به توران زمين رسيد و آنچه بگذشته بود ، به افراسياب بگفت . شاه توران از آن ، در شگفت شد . آگاهى يافتن مادر از كشته شدن سهراب فريادى از توران زمين بيآمد كه : سهراب بر دستِ كين كشته شد . چون اين آگهى به شاه سمنگان رسيد ، جامه بر تن خويش دريد . پس به مادرش آگهى رسيد كه سهراب گُرد به تيغ پدر ، خسته گشت و بمرد . مادر چنگ بزد و پيراهن بر تن بر دريد و آن تن زيباى چون لآلش درخشان گشت . فرياد و خروش برآورد . پيوسته از هوش رفت و باز به هوش آمد . آن زلف چون كمند تاب داده‌اش را به انگشت پيچيد و از بن بكَند . خوناب از رخسارش فرو باريد و پيوسته به خاك افتاد و خاك تيره بر سر افشاند و با دندان گوشت از بازو بكَند . آتش بر سرش افكند و روى و مويش را بسوخت . پيوسته مىگفت : اى جان مادر ، اكنون كجايى ؟ در اندرون خاكى . چشمم به راه بود و مىگفتم مگر از فرزند و رستم آگهى يابم . با خود چنان گمان مىكردم كه تا كنون به گِرد گيتى گشته‌اى و پدر را جسته و يافته‌اى و اكنون تيز به سويم روان گشته‌اى . چه مىدانستم اى پسر كه مرا آگهى رسد كه رستم جگرت را با دشنه بردريد و بر آن روى و برز بالا و موى تو دريغش نيآمد و نيز بر آن گردگاهت دريغش نيآمد كه آن را به تيغ بدرّيد ؟ روزها و شبهاى درازى تنت را به ناز پروريده بودم . اكنون آن تنت در خون فرو شد و جامه‌ات ، نساجامه گشت . اينك من چه كسى را در كنار