برآوردهاند ، ليك دل من از درد تو پر درد گشت ، پس ، از ايشان كينه نخواهم گرفت .
بازگشتن رستم به زابلستان
بارى كاووس شاه از آن جايگاه ، سپاهيان خود را به سوى ايران راند و رستم بماند تا زواره از راه بيآيد و به دو از سپاه توران آگهى آورد . سپيدهدم زواره بيآمد و رستم بىدرنگ سپاه را به سوى زابلستان كشيد . چون از وى به زال آگهى رسيد ، همهء سيستان با رنج و درد و گداز به پيش او آمدند و خاك بر سر افشاندند . دُم رخش را بريده و كوسها و ناى رويين را دريده بودند . چون دستان سام ، گاسونه را ديد ، از اسپ زرّين لگام فرود آمد . تهمتن نيز با دلى ريش و جامهاى بر تن دريده ، پياده پيش رفت . همهء پهلوانان ، كمر بگشودند و در پيش آن گاسونه ، خاك بر سر كردند . آنگاه گاسونه را از بالاى شتر به زير آوردند . دريغ از چنان نامدار دليرى . تهمتن در پيش پدر ، به زارى در گاسونهء زر دوز را برداشت و به دو گفت : بنگر كه سام سوار به زارى در اين گاسونهء تنگ بخفته است . دستان از دو ديده خون باريد و در پيشگاه داور رهنمون بناليد . تهمتن پيوسته مىگفت : اى نامدار ، تو رفتى و من خوار و زار بماندم .
زال نيز مىگفت : اينت شگفت كارى كه سهراب گرز گران برگرفت . ديگر هيچ مادرى ، پهلوانى چون او در گيتى نزايد . زال از سهراب مىگفت و مىگريست .
چون تهمتن به ايوان خويش آمد ، خروشيد و گاسونه را در پيش نهاد . رودابه كه گاسونهء سهراب را ديد ، خون از ديدگان بباريد و پيوسته به زارى مىگفت : اى پهلوان سرفراز ، زمانى سر از گاسونه بردار . رودابه بدين سان آهى از جگر بركشيد و به زارى اين چنين مويه آغاز كرد كه : اى پهلوان ْ زادهء شيرگير ، ديگر كسى به زورمندى و دليرى تو نزايد . به مادرت راز خويش را نمىگويى ، كه به هنگام شادى ، تو را چه پيش آمد ؟ به روز جوانى ، به زندان شدى و به اين خانهء مستمندان افتادى .
نمىگويى كه از پدر ، چه بر سرت آمد ؟ چرا بدين سان جگرت را بر دريد ؟ فرياد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 447
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٤٧