تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
چون آگه شوند كه آن سرو سهى را از باغ بركندم ، چه گويند ؟ پس همهء پهلوانان كاووس شاه با او بر خاك نشستند و تهمتن را كه جگرش پر از درد گشته بود ، زبان پند گشودند : چنين است كردار چرخ بلند * به دستى كلاه و به ديگر كمند چو شادان نشيند كسى با كلاه * ز خم ّ كمندش ربايد ز گاه چرا مهر بايد همى بر جهان * ببايد خراميد با همرهان چو انديشهء روز گردد دراز * همى گشت بايد سوى خاك باز اگر هست ازين چرخ را آگهى * همانا كه گشتست مغزش تهى چنان دان كزين گردش آگاه نيست * كه چون و چرا سوى او راه نيست بدين رفتن اكنون نبايد گريست * ندانيم كه فرجام اين كار چيست از سوى ديگر چون از كار سهراب به كاووس شاه آگهى رسيد ، با سپاهيانش به نزد رستم پهلوان آمد و به دو گفت : چرخ گردون ، همه را مىربايد و نبايد كه بدين خاك ، مِهر آوريم . يكى زود مىميرد و يكى ديرتر . ليك سرانجام ِ هر كسى مرگ است . اينك تو دل و جانت را بدين كار خرسند كن و گفتار خردمند به گوش سپار كه : اگر آسمان را بر زمين زنى و يا آتش در گيتى افكنى ، آن درگذشته را باز نخواهى يافت . پس روانش را به سراى ديگر ، كهن دان . من از دور ، آن بر ويال و برز بالا و گوپال او بديدم . بدان كه اين سرنوشت بود كه او را با آن سپاه برانگيخت تا در اينجا به دست تو تباه گردد . اينك تا به كِى مىخواهى بر اين رفته بگريى ؟ رستم به دو گفت : او كه درگذشت ولى هومان بر آن پهن دشت بنشسته است و چندى از سران توران و چين با اويند . پس تو هيچ كينه‌اى از ايشان در دل مدار . زواره به نيروى يزدان و به فرمان تو ايشان را روانه سازد . كاووس شاه ، رستم را گفت : اى پهلوان نامجوى ، كه از اين رزم ، تو را اندوه به روى آمد اگر چه ايشان به من چندان بدى بكرده‌اند و دود از ايران