تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
تخت و تاج و جوشن تو نبيند . اين پيشامد كه مرا رسيد ، براى كه پيش آمده ؟ كه به پيرانه سر ، فرزند را - آن نبيرهء سام سوار كه از سوى مادر نيز از نژاد شاهان بود - بكشتم . در سراسر گيتى ، يكى نيز چون من نباشد . با اين مردانگى ، در پيش او چون كودكى بودم . اينك سزاوار است كه دو دستم بريده گردد و نشستم جز بر خاك تيره مباشد . چون مادرش آگه گردد ، به دو چه گويم ؟ چگونه كسى را به پيشش فرستم ؟ بگويم كه چرا او را بىگناه بكشتم ؟ چرا روز را بر او سياه كردم ؟ كدامين پدر ، هرگز اين كار بكرد ؟ اكنون گفتار سرد ، سزاوار من است . چه كسى در گيتى ، فرزند را بكشته است ؟ فرزندى دلير و جوان و خردمند . پدر گرانمايه و پهلوان تهمينه - آن دختر پاك جوان - به دو چه گويد ؟ همانا كه بر نژاد سام نفرين كند و نام من نيز بىكيش كند . چه كسى مىدانست كه اين كودك ارجمند ، بدين سال ، چون سروى بلند مىگردد و آهنگ جنگ مىكند و روز روشن را بر من سياه مىگرداند . آنگاه رستم بفرمود تا بر روى آن پسر جوان ، ديباى خسروانى كشيدند . همى آرزو ، گاه و شهر آمدش * يكى تنگ تابوت ، بهر آمدش پس رستم ، گاسونهء او را از آن دشت برداشت و رو به سوى سراپردهء خويش نهاد . در سراپرده آتش افكندند و همه سپاهيانش ، خاك بر سر ريختند . خرگاه را كه از ديباى هفت رنگ بود و آن تخت پر مايه و زين اسپش را بر آتش نهادند و فرياد برخاست . رستم پهلوان پيوسته زارى مىكرد و مىگفت : گيتى ديگر به گاهِ كارزار ، سوارى چون تو به مردانگى و پهلوانى نبيند . دريغ آن همه مردى و خِرَد تو . دريغ آن رخ و برز بالاى تو ، دريغ آن همه پشيمانىِ جان گسل . از مادر جدا گشتى و داغ بر دل پدر نهادى . رستم پيوسته خون مىگريست و خاك از زمين مىكَند و جامهء خسروانى را بر تن چاك مىكرد و مىگفت : همانا كه زال زر و رودابهء پر هنر نيز مرا نكوهش كنند و بگويند كه رستم با كشتن بر سهراب دست يافت و با دشنه جگرگاه او را بردريد . بر اين كار ، چگونه پوزش خواهم و دلشان را به گفتار خويش آورم ؟ گُردان و گردنكشان