پس تا جاودان ، آسمان بر او خواهد گريست .
آنگاه رستم پيامى به نزد هومان فرستاد و گفت : شمشيرِ كين ديگر در نيام مانْد .
اكنون تو نگاهدار آن سپاهى . پس ايشان را پاس بدار و دَمى مياساى . و بدان كه مرا ديگر با تو پيكارى نيست . و بيش از اين جاى گفتار نباشد . ليك اين تو بودى كه با زشت خويى چيزى از من به سهراب نگفتى و با اين كار ، جان و ديدهء مرا آتش زدى .
پس از آن رستم به برادرش گفت : اى گُرد نامور روشن روان ، تو با او تا به لب رود برو و هيچ شتابى بر كسى نيآور . زواره بىدرنگ برفت و سخن رستم پهلوان را به هومان بگفت . هومان گُرد در پاسخ گفت : اين هجير ستيزندهء بدگمان بود كه راز رستم را نهان داشت و سهراب را اين چنين بازى داد . سهراب ، نشان پدر جست ، ليك هجير از بىدانشى با او نگفت . پس اين بد ، از شومى او بود كه بر ما رسيد و بايد سر از تنش جدا ساخت . زواره به پيش رستم پيل تن آمد و از هومان و كار آن انجمن و از هجيرِ بدگمان سخن راند و اين كه از او بود كه سهراب را روزگار بسر آمد . تهمتن از شنيدن گفتار او خيره گشت و گيتى به پيش چشمش تيره شد . پس ، از آن دشت كين به نزد هجير آمد و گريبانش را بگرفت و بر زمينش زد و دشنهاى آبگون بركشيد و خواست تا سر از تنش جدا سازد . ليك در همان زمان بزرگان به پوزش خواهى بيآمدند و هجير را كه به نزديكى مرگ رسيده بود ، بازستدند .
چون رستم پهلوان از آن جايگاه برگشت ، با روانى خسته به پيش پسر آمد .
بزرگان نيز چون توس و گودرز و گستهم با او برفتند و رستم را گفتند : مگر يزدان ، درمان اين كار كند و اين اندوه را بر تو آسان گرداند . ليك رستم دشنهاى به دست گرفت و خواست تا سر خود را ببرّد . كه در همان هنگام بزرگان به دو در آويختند و خون گريستند و گودرز به دو گفت : اكنون اگر از روى گيتى ، دود نيز برآورى ، ديگر چه سود ؟ تو اگر سد گزند نيز بر خويش رسانى ، ديگر چه آسانىاى به آن ارجمند رسد ؟ بدان كه اگر سرنوشت او اين باشد كه هنوز زنده بماند ، پس در گيتى بماند و تو نيز با او بمانى . ليك اگر آن جوان ، از اين گيتى رفتنى باشد ، پس بنگر كه چه كسى در گيتى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 442
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٤٢