تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١

كه از هر گونه داده بودم . چه مىدانستم اى پهلوان نامدار ، كه مرگم به دست پدر باشد ؟ پس سپاه توران نبايد كه رنجى در راه بينند و تو بر ايشان ، جز به نيكى نگاه مكن . از اين دژ ، دليرى را به بند آورده‌ام كه بسيار از او نشان تو پرسيدم . پندارهء « 1 » تو پيوسته در ديدگانم بود . ليك سخنهاى او - كه جايش از او تهى مانَد - يك سره جز اين بود . من نيز از براى گفتار او ديگر نااميد گشتم و روز سپيد بر من بناگزير تيره گشت . ببين تا او كداميك از ايرانيان است . نبايد كه بر جانش زيانى آيد . زيرا كه من ، خود ، نشانى كه مادر به من داده بود ، بديدم ليك ديده‌ام را باور نكردم . اختر چنين بر سرم نوشته بود كه به دست پدر كشته گردم . چون تندر بيآمدم و اكنون چون باد برفتم ، مگر كه بار ديگر در بهشت تو را شاد ببينم . اينك با دلى پر آتش و ديدگانى اشكبار ، از سختى برستم و دَم فرو بستم . پس رستم با دلى پر خون و لبى پر آه ، همچون گَرد بر رخش بنشست و خروشان و با دلى پر از درد و جوش از كردهء خويش ، به پيش سپاه آمد . چون ايرانيان روى او را بديدند ، همگى روى بر خاك نهادند و از اين كه او از كارزار ، زنده باز آمد ، كردگار را ستايش كردند . ليك چون او را بدانگونه با سرى پر خاك و جامه‌اى دريده ديدند ، پرسيدند كه : اين چه كارى است ؟ دلت از بهر چه كسى اين گونه گشته است ؟ رستم آن كار شگفتى كه خود كرده و پسر گراميش را آن چنان آزرده بود ، بگفت . پس همه با او خروشيدند . آنگاه رستم به آن سرفرازان گفت : من امروز گويى نه دل دارم و نه تن . شمايان نيز جنگ توران مجوييد ، كه اين بد كه من امروز كردم ، بس است . آنگاه زواره با تنى خسته و جامه‌اى بر تن دريده ، به پيش رستم پيل تن آمد . چون رستم برادر را بدانگونه ديد ، بگفت آنچه را كه از پسرِ كشته بشنيده بود و گفت : من از كار خويش پشيمان گشتم ، ليك دانم كه كيفر اين كار را بيش از اندازه خواهم ديد . به پيرانه‌سر ، پسر را بكشتم و پِى و بيخ آن نامور را ببريدم . جگرگاه آن پسر جوان را دريدم . از اين

هامش
( 1 ) - پنداره به پارسى به معناى خيال است .