جنگى را بگرفت و پشت آن جوان دلير را خم آورد . سرنوشت او آمده بود و از آن رو ديگر توانى نداشت . رستم همچون شير ، او را بر زمين زد و چون مىدانست كه سهراب آن چنان نيرومند است كه به زير نمانَد ، پس به شتاب ، تيغ تيز از نيام بركشيد و سينهء آن شير بيدار دل را بردريد .
هر آنگه كه تو تشنه گشتى به خون * بيآلودى اين خنجر آبگون
زمانه به خون تشنه شود * بر اندام تو موى ، دشنه شود
پس سهراب بپيچيد و آهى كشيد و انديشه از نيك و بد كوتاه ساخت و به دو گفت : اين بد از من بود كه به من رسيد و اين سرنوشت بود كه تو را كليد اين كار ساخت و تو از اين كار ، بىگناهى . اين روزگارِ كوژ پشت بود كه مرا بالا برد و زود نيز بكشت و چنين يال مرا به خاك آورد . مادرم مرا نشان از پدر داد . از مِهرش بىتاب گشتم و همى جستمش تا مگر رويش را ببينم . ليك با اين آرزو ، چنين جان بدادم .
دريغا كه رنجم به بار نيآمد و هيچ روى پدر را نديدم . اكنون اگر تو ماهى دريا گردى يا چون شب ، در سياهى شوى و يا همچون ستاره بر آسمان روى ، پدرم چون ببيند كه خشت ، بالين من گشته ، كين مرا از تو خواهد خواست . كسى از اين نامداران و گردنكشان به نزد رستم آگهى خواهد برد كه سهراب كه پيوسته تو را خواستار بود ، اكنون كشته و به خوارى افكنده شده است .
رستم چون اين سخن بشنيد ، سرش خيره گشت و گيتى به پيش چشمش تيره شد . بىتاب ، از پاى بيافتاد و بيهوش گشت . چون پس از چندى به هوش آمد ، با ناله و خروش به سهراب گفت : بگو تا چه نشانى از رستم دارى ، كه نامش از ميان گردنكشان گم باد . رستم منم ، كه نامم بر جاى نمانَد و زال بر ماتمم بنشيند . آنگاه رستم فريادى بزد و خونش به جوش آمد و موى كَند و برخروشيد . چون سهراب ، رستم را بدين سان ديد ، هوش از سرش رميده گشت و به دو گفت : اگر كه تو رستمى ، بدان كه مرا از سرِ بدخويى ، بيهوده بكشتى . تو را به هر گونه راهنمايى كردم ، ليك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 439
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٩