يك بار هم مِهرت از جاى نجنبيد . اكنون بند از جوشنم بگشاى و اين تن روشنم را برهنه ببين . [ آن زمان كه به جنگ مىآمدم ، ] چون آواز كوس برخاست ، مادرم با گونههايى پر خون بيآمد . جانش از رفتن من خسته بود . پس مهرهاى بر بازوى من ببست و مرا گفت : اين را از پدر به يادگار دار و ببين كه تو را به كار آيد . اكنون كه پيكار شد و پسر به پيش چشم پدر ، خوار گشت ، آن مهره كارگر شد . چون رستم خفتان او بگشود و آن مهره بديد ، جامه بر تن خويش بر دريد و پيوسته مىگفت : اى كشته بر دست من ، اى ستوده به هر جا و انجمن . رستم با سرى پر از خاك و ديدگانى اشكبار ناله مىكرد و موى از سر مىكَند . و سهراب به دو مىگفت : اين چاره نيست و نبايد كه اين چنين بگريى . اكنون ديگر از كشتن خود سودى نخواهى برد ، چه ، كارى است رفته و اين سرنوشت بود .
چون خورشيد تابان فرو شد و تهمتن از دشت به ميان سپاه بازنگشت . بيست تن از سپاهيان هوشيار بيآمدند تا ببينند در آن آوردگاه چه مىگذرد . در آن دشت ، دو اسپ پر از گَرد بر پاى بود و رستم در جايى ديگر بود . چون آن پهلوانان ، رستم پيل تن را در آن دشتِ كين ، بر پشت زين نديدند ، گمان بردند كه او كشته شده است . پس به كاووس كِى آگهى بردند كه : تخت بزرگى از رستم تهى شد . ناگاه از سپاه خروشى برآمد و زمانه به جوش آمد . كاووس بفرمود تا نفير و كوس دميدند و توس سپهدار بيآمد . آنگاه كاووس شاه به سپاه گفت : اينك سوارى به سوى رزمگاه بتازانيد تا ببينيم كار سهراب چگونه است . كه از اين پس ديگر بايد بر ايران گريست . اگر رستم جنگجوى كشته شده باشد ، ديگر چه كسى از ايران ياراى برابر شدن با او را دارد ؟ بايد كه انبوهى از سپاهيان بر او تازند و آنگاه بيش از اين بدين رزمگاه نمانيم .
چون از آن انجمن آشوب و هياهو برخاست ، سهراب به رستم پيل تن گفت : اكنون كه روز من بگذشت ، كار تركان ديگر گونه شد . پس تو مهربانى كن و چنان ساز كه كاووس شاه ، به سوى جنگ تركان ، سپاه نراند زيرا كه ايشان به پشتوانهء جنگ جويى من به سوى مرز ايران رو نهادند . چه بسيار روزها را كه نويد داده و چه بسيار اميدها
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 440
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٤٠