شنيدهام كه رستم از آغاز كار ، چنان نيرويى از پروردگار يافت كه اگر پاى بر سنگى مىنهاد ، پايش در سنگ فرو مىشد . و رستم پيوسته از آن زور ، رنجور بود . تا اين كه روزى به زارى به پيش كردگار گيهان بناليد و آرزو كرد تا پروردگار ، اندكى از آن زورش را بستاند تا بتواند پا در راه گذارد و راه رَوَد . پس چون بدانسان از يزدان پاك بخواست ، يزدان نيز از نيروى آن كوهْ پيكر بكاست . ليك اينك چون چنان كارى برايش پيش آمد و دلش از بيم سهراب ، ريش گشت ، به درگاه يزدان بناليد كه : اى كردگار ، اين بنده را در اين كار ، يار باش . اينك اى پروردگار پاك ، همان زورى را مىخواهم كه آغاز كار داده بودى . پس پروردگار نيز آن زورى كه از او كاسته بود ، به دو بازداد . آنگاه رستم از آن آبخور با دلى پر انديشه و رويى زرد به آوردگاه رفت .
سهراب همچون پيل مست با كمندى به بازو و كمانى به دست ، گرازان و فريادزنان چون شير بتاخت و اسپش گويى گيتى را به زير خود مىكَند . رستم كه سهراب را بدانگونه ديد ، در شگفت شد و با اندوه در وى بنگريست . چون سهراب باز آمد و او را بديد ، دلش از باد جوانى بردميد و چون نزديكتر شد و رستم را با آن فرّه و زور بديد ، گفت : اى كه از جنگ من رَستى ، چرا باز در چنگ من آمدى ؟ بگو چرا باز به پيش من آمدى ؟ كه تو هيچ به سوى راستى روى ندارى .
كشته شدن سهراب از رستم
پس بار ديگر اسپان را سخت ببستند و بخت بدخواه بر سر ايشان مىگشت .
هر آنگه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا به كردار موم
كشتى آغاز كردند و هر دو دوال كمر يكديگر گرفتند . زور دست سهراب سرافراز را گويى آسمان ببسته بود . رستم اندوهگين گشت و چنگ بزد و سر ويال آن نهنگ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 438
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٨