تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
شيرگير كمندافكن ، اى گرايندهء گرز و شمشير و تير ، بدان كه آيين و كيش ما به گونه‌اى ديگر است و هر كه در كشتى ، سر بزرگى را به زير آوَرَد ، نخستين بارى كه پشتش را بر زمين بيآورد ، هر چند كه از او كينه دار باشد ، ليك سرش را نبرّد . ولى اگر بار ديگر او را به زير آورد ، روا باشد اگر سر از تنش جدا سازد . رستم با اين چاره ، خواست تا از چنگ آن اژدها و از كشتن رهايى يابد ، پس جوان دلير كه بىگمان هم دلير و جوانمرد بود و هم سرنوشتش چنين بود ، گوش به گفتار رستم پير سپرد و او را رها كرد . آنگاه سهراب به دشتى كه در آنجا آهو در آن مىگذشت ، رفت و به شكار پرداخت و ديگر از آن كسى كه با او نبرد آزمود ، ياد نكرد . تا اين كه ديرگاه شد و هومان از گَرد راه بيآمد و از او در بارهء آن نبرد بپرسيد . چون هومان بدانست كه چه بگذشته ، به دو گفت : اى جوان ، دريغ كه با آن كارى كه كردى ، همانا از جان خويش سير گشتى . دريغ آن بر و برز و بالا و پاى پهلوانى تو . شيرى كه به دام آورده بودى ، رها كردى و كار ، بيهوده شد . اينك بنگر كه از اين كار بيهوده ، به روز نبرد چه بر سرت آيد . يكى داستان زد برين شهريار * كه دشمن مدار ، ار چه خردست ، خوار هومان ، اين بگفت و دل از جان سهراب برگرفت و اندوهگين در آن كار ، شگفت زده بمانْد . سهراب گُرد به هومان گفت : بايد كه انديشه از دل بزدايى . زيرا فردا كه او به جنگ من آيد ، ببينى كه بر گردنش پالهنگ اندازم . آنگاه سهراب خشمآگين و با دلى پر از اندوه به لشگرگاه خويش باز گشت . از سوى ديگر چون رستم از چنگ سهراب آزاد گشت ، بسان سروى آزاد ، خرامان ، چونان مرده‌اى كه بار ديگر زنده گردد ، به سوى آب روان رفت و آب بخورد و سر و روى و تن بشست . آنگاه نخست به پيش پروردگار گيهان آفرين شد . همى خواست پيروزى و دستگاه * نبود آگه از بخش خورشيد و ماه كه چون رفت خواهد سپهر از برش * بخواهد ربودن كلاه از سرش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 437 | حكيم أبو القاسم الفردوسي