تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦

آيد كه دل من پيوسته به تو مهر دارد و آب شرم به چهره‌ام مىآورد . همانا دانم كه از پهلوانان ، نژاد دارى . پس اكنون نژاد خويش را به پيش من ياد كن . چون با من هم نبرد گشتى ، ديگر نبايد نامت را از من پنهان سازى . شايد كه رستم ِ زابلىِ نامور ، پسر دستان سام يلى . ليك رستم به دو گفت : اى نامجوى ، هرگز چنين گفتگويى نكرديم . ديشب سخن از كشتى گرفتن بود . پس فريب اين سخنان تو را نمىخورم . اگر تو جوانى ، من كودك نيستم و كمر را به كشتى ببسته‌ام . پس اينك بكوشيم و فرجام كار ، آن باشد كه فرمان و خواست پروردگار گيهانبان است . من نشيب و فرازها ديده‌ام و مرد گفتار فريب و دروغ نيستم . سهراب كه ديگر چنين شنيد ، به دو گفت : اى مردپير ، اگر پند من براى تو دلپذير نيست ، بدان كه آروزى من اين بود كه بدان هنگام كه بايد ، مرگت در بستر فرا رسد و كسى كه از تو برجاى مانَد ، اندوهگين گردد و برايت ستودان « 1 » بسازد . اينك اگر مرگ تو بر دست من است ، پس به آنچه يزدان خواهد دست بيازيم . پس هوشيارانه و با برترى و خودپسندى از اسپان جنگى فرود آمدند و اسپها را بر سنگ ببستند و هر دو با روانى پر درد برفتند . چون شيران چنان به كشتى با يكديگر برآويختند كه از تنهايشان خوى و خون مىريخت . و بدين سان از سپيده‌دم تا آنگاه كه خورشيد سايه بگسترد ، اين بر آن و آن بر اين زور آورْد . تا اين كه سهراب چون پيل مست دستى بزد و چون شير دمنده از جا بجست و كمربند رستم بگرفت و كشيد . چنان زور بر رستم آورد كه گويى تنش از هم دريد . كه ناگهان رستم بانگى پر از خشم و كين بر زد كه گويى روى زمين بدرّيد . سهراب ، تن آن پيل مست را از جا برگرفت و بر زمين كوبيد و بر سينهء آن پيل تن كه چنگال و روى و دهانش پر از خاك گشته بود ، بنشست . آنگاه چون شيرى كه گور نرى را به خاك آورد ، دشنه‌اى آبگون بر كشيد و خواست تا سر از تنش جدا سازد . رستم كه چنين ديد ، به سهراب گفت : اى يل ِ

هامش
( 1 ) - همان دخمهء مردگان . ر . ك . ج اول ، ص 257 - 256 .