تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥

پس رستم با كلاهى از آهن بر سر ، به آن دشت آوردگاه آمد . همه تلخى ، از بهر بيشى بُوَد * مبادا كه باز آز ، خويشى بُوَد از سوى ديگر سهراب با آن انجمن ، در كنار نوازندگان به ميگسارى سرگرم بود . پس به هومان روى كرد و گفت : اين شير مرد كه با من هم نبرد مىگردد ، بالايش از بالاى من كم نيست و به گاهِ رزم ، هرگز اندوه به دل راه نمىدهد . بر و دوش و يالش درست همانند و به اندازهء من است . چون او را سوار بينم ، مِهر من بجنبد و شرم به چهره‌ام آيد . پيوسته در او نشانهاى مادر را بيابم و دلم نيز اندكى به دو تاب دارد . اين چنين گمان مىكنم كه او رستم است زيرا كه جنگاورى چون او در گيتى كم است . پس من نبايد كه به جنگ پدر رَوَم و با خيره سرى با او روياروى گردم . هومان كه چنين شنيد ، به دو گفت : رستم چندين بار در كارزار به من رسيده است و شنيده‌ام كه آن دلاور در جنگ مازندران ، با گرز گران چه كرد . گرچه اسپ او مانندهء رخش است ، ليك پِى و لگد رخش را ندارد . بارى چون سپيده‌دم ، آفتاب بر دميد ، جنگ جويان از خواب برخاستند . سهراب با سرى پر رزم و دلى پر بزم ، جامهء جنگ بپوشيد و با گرز گاورنگ « 1 » در چنگ ، خروشان به آن دشت جنگ آمد . آنگاه سهراب با لبى خندان ، بدانسان كه گويى شب پيش را با رستم بگذرانيده بود ، به دو روى كرد و گفت : ديشب را چگونه بگذراندى و روز چگونه برخاستى ؟ چرا آهنگ پيكار دارى ؟ بيا و اين گرز و شمشير كين را از دست بيافكن تا هر دو پياده گرديم و كنار يكديگر نشسته ، روى دژم خويش را به مِى ، تازه داريم . و دل از جنگ جستن ، پشيمان سازيم و در پيشگاه گيهاندار پيمان بنديم . تو بيا و با من بساز و بزم بيآراى ، بگذار تا كسى ديگر به رزم

هامش
( 1 ) - از اينجا اين نكتهء جالب دريافته مىشود كه در توران زمين و سمنگان نيز گرز گاوساز يا گاورنگ يا گاو پيكر را به كار مىبردند كه پيشينه آن - چنان كه پيش از اين گذشت - به زمان فريدون باز مىگردد . ر . ك . ج اول ، ص 191 و 109 - 108 .