تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
سپيده‌دم به پيش آن ترك جنگجوى ، به آوردگاه روم ، تو سپاه و درفش و تخت و كفش زرّين مرا بيآور و تا آن دَم كه خورشيد ، تابان گردد ، در پيش سراپرده بمان . اگر من در جنگ پيروز باشم ، در آوردگاه درنگ نكنم ليك اگر كار ، ديگر گونه گشت ، تو اندوه مدار و زارى مساز . يك تن از شمايان نيز به آوردگاه مياييد و جنگ مسازيد و همگى از اينجا به سوى زابلستان ، به پيش زال رويد . و تو دل مادرم را خرسند گردان كه ايزد چنان سرنوشتى برايم پيش آورد . و او را بگوى كه دل به من مبندد و جاودانه از بهر جانم اندوهگين مباشد زيرا كه كسى در گيتى جاودانه نماند . چه بسيار شير و ديو و پلنگ و نهنگ كه به هنگام جنگ ، به چنگال خويش تباه ساختم . چه بسيار باروى دژها كه پست كرديم و هيچ كس دست مرا به زير دست خود نيآورْد . در مرگ را آن كسى بكوبد كه پا بر اسپ آرد و از جاى بجنبد . اگر سال از هزار نيز افزون گردد ، راه ، همين است و كار ، همين . بنگر به جمشيد شاهِ بلند و تهمورس ديوبند كه هيچ شهريارى در گيتى چون ايشان نبود . ليك سرانجام همگى به سوى پروردگار رفتند . اينك چون گيتى بر ايشان نماند و بگذشت ، من نيز بايد از اين راه بگذرم . پس چون مادرم خرسند گردد ، به زال بگوى كه روى از [ كاووس ] ، شاه گيتى برنتابد و هر گاه او آهنگ جنگ كند ، زال نيز سستى نكند و هر چه او گويد ، همان سازد . همه مرگ راييم پير و جوان * به گيتى نماند كسى جاودان آنگاه رستم نيمى از شب را از سهراب سخن گفت و نيم ديگر را به آسايش و خواب پرداخت . افكندن سهراب ، رستم را چون خورشيد درخشان سر برآورد و زاغ پرّان ، پر سياه خود فرو برد ، تهمتن ، ببر بيان بپوشيد و بر آن رخشِ همچون اژدها بر نشست . ميان دو سپاه ، دو پرسنگ بود .