نيروى سهراب ، كلاهخود از سر توس بيافتاد . توس ديگر با او نجنگيد و روى از او بتابيد . پس بسيارى از دليران به جنگ او رفتند . ليك هيچ يك از گُردان بجز رستم پيل تن ، هماورد او نبود . پس ما نيز آيين پيشين نگاه داشتيم و سپاهى را به سادگى به جنگ او نفرستاديم . هيچ كس به تنهايى به جنگ او نرفت و ميدان كينه را به دو سپرديم . سهراب از دل سپاه تا سوى راست بتاخت . و اين چنين خروشان بر اسپ چموشش به هر سو بتاخت . رستم كه گفتار او بشنيد ، اندوهگين گشت و به پيش كاووس شاه برفت . چون كاووس ، رستم پهلوان را بديد ، او را نزديك خويش بنشاند .
پس رستم از سهراب و زور و بالاى او ياد كرد و گفت : هيچ كس در گيتى ، كودكى به اين شير مردى و پهلوانى نديده است . بالايش به ستارهء آسمان مىسايد و زمين به زير تنش تاب ندارد . بازوان و رانهايش همچون اسپ است و همانا كه ستبريش از اسپ نيز فزون باشد . چندى به هر گونه با تيغ و تير و گرز و كمند بيآزموديم . سرانجام با خود گفتم كه من پيش از اين چه بسيار پهلوانان را كه از زين برگرفتمشان . پس دوال كمربند او نيز بگرفتم و سخت بيافشردم و خواستم كه او را از زين بلند كنم و همچون ديگر كسان به خاك افكنم . ليك اگر كوهسار از باد جنبيد ، من نيز آن نامدار را از زين جنبانيدم . پس چون [ از جاى نجنبيد و ] شبى سخت تاريك و بىماه فراز آمده بود ، بازگشتم تا فردا به كُشتى گراييم و من بكوشم . تا ببينيم چه كسى پيروز گردد و خواست يزدان چه باشد كه پيروزى و دستگاه ، تنها از همان آفرينندهء خورشيد و ماه است . كاووس به دو گفت : يزدان پاك ، تن دشمنت را چاك چاك كناد . من امشب در پيشگاه گيهان آفرين ، بسيار رخسار خود بر زمين مالَم تا تو را بر اين تُرك ِ بدخواهِ گمراه ، پيروزى دهد و كام پژمردهات را تازه كند و نامت را تا به خورشيد برآرد . رستم گفت : با فرّهء شاه ، خواستهء نيكخواه برآورده گردد . آنگاه پر انديشه و با سرى كينه جوى ، به سوى لشگرگاه خويش روى نهاد . زواره با روانى زخمى بيآمد و بپرسيد كه :
امروز بر پهلوان چگونه گذشت ؟ رستم نخست از او خوردنى خواست . آنگاه انديشه را از دل بشست و به برادر گفت : بيدار دل باش و تندى مكن . چون من
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 433
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٣