از جنگ سرشته بود ، كه دَمى نيز از تاختن نمىآسود و يا اين كه اسپش از آهن و خودش رويين تن بود . سهراب در آن شب تيره ، خسته از جنگ به سوى سپاهش آمد و هومان را گفت : امروز كه خورشيد برآمد و گيتى پر از جنگ و شور گشت ، آن سوار دلير كه يال يلان و چنگال شير داشت ، شما را چه گفت ؟ از او كه مانندى برايش در گيتى نشناسم ، چه بر سر سپاهيانم آمد ؟ او كه در جنگ ، هم زور من بود ، به سپاه چه گفت و چه كرد ؟ او مرد پيرى چون شير است كه از جنگ و پيكار سير نمىگردد . هيچ كسى را در سراسر گيتى نشناسم كه چون او به هنگام كينه خواهى ، كمر ببندد . هومان به دو گفت : فرمان شاه چنان بود كه سپاه از اينجا نجنبد . كار ما سخت ناساز بود و آهنگ رفتن به آوردگاه داشتيم كه مرد پرخاش جويى بيآمد و به اين سپاه نيرومند روى نهاد . گويى هم آنك از مستى برخاسته بود ، كه يك تنه آهنگ اين جنگ كرده بود . در هر سو گَرد نبرد پراكند و مردان بسيارى را از سپاه ما بكشت .
آنگاه به شتاب به سوى سپاه خويش رو نهاد . سهراب كه چنين شنيد ، گفت : ليك او كسى از دليران سپاه ما را تباه نساخت . ولى من بسيارى از ايرانيان را بكشتم و زمين را به خون ، همچون گِل بيآغشتم و شما تنها بر اين كار مىنگريستيد . بىگمان اگر شير نيز پيش مىآمد ، از گرز گران رهايى نمىيافت . اينك به پيش من ببر و پلنگ و شير يكسانند و با پيكان خويش ، آتش از ابر فرود آورم . ايشان چون روى مرا ببينند ، زره بر تنشان ريز ريز گردد . فردا روز بزرگى است كه يكباره از ميش ، گرگ پديد آيد . من به نام خداى گيهان آفرين يكتا ، يك دشمن را نيز زنده نگذارم . اكنون بايد خوان و مِى آراست و با مِى ، اندوه از دل بكاست .
از سوى ديگر رستم به ميان سپاهيانش رفت و با گيو به گفتگو پرداخت واو را گفت : امروز سهراب جنگ آزماى ، چگونه به جنگ شمايان آمد ؟ گيو به رستم گفت :
هرگز دلاورى چون او نديدهايم . شتابان تا ميان سپاه ما بيآمد و به كينه خواهى همچون گرگ بر توس - كه نيزه بر دست بايستاده بود - فرود آمد . سهراب چون توس را نيزه به دست ديد ، مانند شير ژيان بردميد و گرز خميدهاش را به بر توس زد . از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 432
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٢