زره بر تنشان دريده شد . ديگر هم آن دو دلاور و هم اسپهايشان از كار فرو ماندند و ديگر دست و بازويشان در جنگ يار نبود . تنشان خيس از خوى « 1 » و گامهايشان خاك آلود و زبانشان از تشنگى چاك چاك بود . پس دور از يكديگر بايستادند يكى پر از درد پدر و ديگرى پر از درد پسر . جهانا شگفتا كه كردار تست * شكسته هم از تو هم از تو درست از اين دو يكى را نجنبيد مهر * خرد دور بُد ، مهر ننمود چهر همى بچه را باز داند ستور * چه ماهى به دريا ، چه در دشت ، گور نداند همى مردم ، از رنج و آز * يكى دشمنى را ز فرزند باز رستم در دل گفت : هرگز نديدم كه نهنگ نيز بدين سان به جنگ آيد . مرا جنگ با ديو سپيد ، خوار شد و ديگر امروز دلم از مردانگى نااميد گشت . در جايى كه دو سپاه بدين كارزار مىنگرند ، روزگار ، به دست يك جوان ناكار آزموده كه پهلوان بزرگ و نامدارى نيز نيست ، مرا از زندگى سير ساخت . بارى چون اسپان آن هر دو مرد ، از جنگ آسوده گشتند ، هم آن جوان و هم آن سالخورده ، كمان را به زه كردند ، ليك چون زره و گبر و ببربيان بر تن داشتند ، هيچ زيانى از تير و پيكان بديشان نرسيد . دل هر دو از يكديگر اندوهگين گشت . پس دوال كمر بگرفتند . تهمتن اگر به روز جنگ دست به سنگ مىبُرد ، كوه سياه را نيز از جا مىكنْد . پس كمربند سهراب را بگرفت تا او را از زين بجنباند . ليك آن جوان را هيچ نرسيد و دست رستم از هنر تهى مانْد . پس دست از كمربند او فرو داشت و به دو خيره ماند . آن دو شيراوژن ديگر از جنگ خسته و سير گشته بودند . بار ديگر سهراب ، گرز گران از زين بركشيد و ران بيفشرد و به سختى چنان گرزى بر دوش رستم بزد كه رستم از درد به خود بپيچيد ، ليك از دليرى به روى خود نيآورد . سهراب بخنديد و گفت : اى سوار ، به زخم دليران ، پايدار نيستى . دو دست سوار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 430
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٠
هامش
( 1 ) - خوى به پارسى به معناى عرق تن است .