ايران ياراى چنين كارى ندارد . پس توس به پيش رستم رفت و پيغام كاووس را به پيش او باز گفت . رستم به دو گفت : هر شهريارى كه مرا ناگهان خواستار مىشد ، گاهى براى جنگ بود و گاهى براى بزم . ليك من از كاووس ، جز رنج رزم نديدم . پس رستم بفرمود تا رخش را زين كنند و سواران با ابروهايى پر از چين آماده گردند . آنگاه رستم از سراپرده به دشت بنگريست و بديد كه گيو از راه بگذشت و بر آن رخش رخشنده ، زين بر نهاد . گرگين از سوى ديگر ، رخش را به شتاب مىآورْد . رهّام ، دوال اسپ را استوار مىبست و توس ، برگستوان بر آن مىافكند و پيوسته آن به اين و اين به آن مىگفت : زود . تهمتن چون از سراپرده اين آواها را بشنود ، در دل گفت : همانا كه اين هياهو و رستاخيز از براى يك تن نيست ، كه اين رزم اهريمن است . پس رستم دست بزد و ببر بيان بپوشيد و كمر كيانى بر ميان ببست و بر رخش بنشست . زواره نگهبان تخت و سپاه بود . رستم به دو رو كرد و گفت : از اينجا كه هستى پيشتر مرو و بيش از پهلوانان ، به من گوش سپار .
آنگاه رستم پرخاش جوى و دژم برفت و به همراه او درفشى ببردند . چون رستم ، سهراب را با آن دست و بازو و بر فراخ چون بر سام بديد ، به او گفت : بيا تا از اينجا و از ميان اين هر دو سپاه بيرون شويم و به يك سو رويم . سهراب دست را بر دست ماليد و از پيش ردهء سپاهيان ، به آوردگاه رفت و به رستم گفت : هر دو ، مردانى پهلوانيم پس بيا تا برويم . در جايى كه من و تو باشيم ، ديگر كسى را از ايران به يارى نخواهى . چه ، جاى تو در آوردگاه نيست و تو را توان پايدارى در برابر يك مشت من نيز نباشد . گرچه بالا بلندى و با دوش و يال هستى ، ليك يالت از گذشت ساليان ، ستم يافته است . رستم به آن سرفراز با آن دوش و چنگ بنگريست و به دو گفت : اى جوانمرد ، نرم باش ، بدان كه اين زمين [ سخت ] است كه خشك و سرد است ، ليك هوا هميشه نرم و گرم است . اگر چه پيرم ولى با همين پيرى چه بسيار آوردگاهها كه ديدم و چه بسيار سپاهيان كه بر زمينشان پست گردانيدم . بسا ديوان كه بر دست من تباه گشتند و هيچگاه شكستى بر من نرسيد . اينك مرا در جنگ بنگر و اگر از آن پس
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 428
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٢٨