چيزى نگفت و به آن سخنهاى ناگفته و نهفته خيره بمانْد . پس ، از همان بالا مشتى به هجير زد و او را بيافكند و خود به جايگاه خويش آمد و انديشههاى درازى بكرد .
آنگاه كمر به كينه ببست و تاج زر بر سر نهاد و شادان ، زره و جامه جنگى بپوشيد و كلاهخود رومى بر سر نهاد . پس آن پهلوان ديوبند ، سر نيزه و كمان و كمند و گرز گران در دست گرفت . از تندى ، خون در رگش به جوش آمد و بر آن اسپ تيزتگ بر نشست و با نيزهاى در دست خروشيد و چون پيل مست به آوردگاه رفت و گَرد به آسمان برافشاند . سهراب بدانسان به شتاب به سوى سراپرده سپاه ايران شد و با نيزهاش آن را از بالا به زير افكند . بزرگان دلير ايران همچو گورخرى از چنگال شير ، از پيش او برميدند . هيچ كس از نامداران سپاه ايران را ياراى نگاه كردن به دو با آن پا و دست و رخ و بازو و سرنيزهء پيچان نبود . سران و دليران ايران [ به پيش كاووس شاه ] انجمن شدند و او را گفتند : اين است آن پهلوان پيل تن كه نگاه نيز نتوان به آسانى به دو كرد . چه كسى ياراى جنگيدن با او را دارد ؟ آنگاه سهراب گُرد بر خروشيد و به كاووس شاه گفت : اى شاه آزاده مرد ، كارَت در اين دشت نبرد چگونه است ؟ تو كه پاى جنگ شيران ندارى ، چرا نام كاووس كِى بر خود نهادهاى ؟ اگر اين نيزه را در مشت بپيچانم ، همهء سپاه تو را بىجان كنم . در آن شب بزم كه ژنده رزم كشته شد ، سوگند سختى خوردم كه يك نيزهدار را نيز در ايران زنده نگذارم و كاووس كِى را نيز زنده بردار كنم . اينك كدامين تيز چنگ را از ايرانيان دارى كه در اين دشت جنگ به نبرد با من آيد ؟ سهراب ، اين بگفت و زمان درازى خاموش ماند . ليك هيچ كس از ايرانيان پاسخ او را نداد . پس سهراب سرنيزهء بلند را به تندى بر سراپردهء شاه بزد و هفتاد ميخ آن را بركَند و يك بخش سراپرده به زير آمد و از هر سو دَم كارناى برخاست . كاووس كه چنين ديد ، اندوهگين گشت و ايرانيان را آواز داد كه : اى نامداران فرّخ نژاد ، يكى از شمايان به نزد رستم آگهى بريد كه مغز گُردان ما از اين ترك ، تهى گشت . من سوارى براى هماوردى با او ندارم و هيچ كس از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 427
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٢٧