تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
بزم در گلستان است . سهراب به دو گفت : اين سخن مگوى ، زيرا كه تهمتن رو به سوى جنگ دارد . اينك كه از هر سو ، بزرگان از بهرِ كاووس شاه به پيش او آيند ، اگر رستم پهلوان به رامش نشيند ، پير و جوان بر او بخندند . امروز با تو سخنى اندك گويم و پيمانى بندم . بدان كه اگر رستم پهلوان را به من بنمايى ، در هر انجمن ، سرافراز باشى . گنجهاى بزرگى بگشايم و تو را در گيتى بىنياز سازم . ليك اگر اينك اين راز را بر من پوشيده دارى و سخنى نگويى ، سرت بر تن نخواهد ماند . اكنون ميان اين هر دو راه كه گفتم ، انديشه كن . نشنيده‌اى كه موبد ، آن زمان كه راز بگشود ، به خسرو چه گفت : كه سخن ِ ناگفته همچون گوهرى است نابسوده و در بند . ليك چون از بند رها گردد ، مهر درخشانى مىگردد ، ولى بىارزش . هجير در پاسخ او گفت : آنگاه كه شاه از تخت و مُهر و كلاه سير گردد ، آن زمان است كه پهلوانى را در گيتى مىجويد كه با زخم گرزِ سندان شكنش ، گروه بسيارى را به نابودى اندازد . رستم كسى است كه سرِ هم نبردش را از آسمان به خاك آوَرَد . پيل نيز بر زمين ، هماورد او نباشد و نيل نيز همچون گَردِ پِى رخش او نيست . تنش زور سد مرد زورمند را دارد و سرش از درختان بلند نيز برتر است . چون به روز نبرد ، خشم گيرد ديگر شير و پيل و مَرد در چنگال او يكى است . سهراب كه چنين شنيد ، به دو گفت : گودرز گشوادگان ، سياه بخت است كه با اين زور و دانش و هنر ، بايد كسى چون تو را پسر بخواند . تو كه بانگ پِى اسپ نيز نشنيده‌اى ، كجا مردان جنگى ديده‌اى ؟ كه اين چنين از رستم سخن مىگويى و او را هر دَم مىستايى . چرا اين چنين از آتش بيم دارى ؟ بدان كه دريا با همان آرامى ، جنبان است و چون از جاى درآيد ، دَمى نيز آتش تيز پاى را نگذارد . آنگاه كه آفتاب ، تيغ تپنده از نيام بركشد ، ديگر سرِ تيرگى به خواب آيد . هجير ناكار آزموده با خود گفت : اگر من نشان رستم ، پهلوان شيرگير را به اين ترك زورمند با اين يال و اين نشست خسروانى بگويم ، سپاهيان جنگجوى خود را گرد آورد و بر آن اسپ پيل تن ، با اين زور و يال و دوش خسروانى بر او بتازد و رستم به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 425 | حكيم أبو القاسم الفردوسي