فرمايد اكنون بدون كلاه و كمر بروم و ببينم كه اين سالار نو كيست و بزرگان ايشان كدامند . كاووس به دو گفت : همانا كه اين تنها كار تو است ، ازيرا كه بيدار دل و تندرستى . هميشه يزدان نگاهدار و برآورندهء كامت باشد . پس تهمتن جامهاى بسان تركان بپوشيد و نهانى تا پاى دژ برفت . چون بدانجا رسيد ، خروشيدن و نوش تركان بشنيد . دليرانه همچون نرّه شيرى كه به سوى آهوان رَوَد ، بر فراز آن دژ رفت و يكايك سران سپاه را بديد و رُخَش از شادى چونان گل بشكفت . آنگاه كه سهراب آهنگ رفتن به جنگ كرد و گاهِ رفتنش نزديك گشت ، مادرش ، برادر خود ، ژنده رزم را كه پسر شاه سمنگان و كاكويهء « 1 » سهراب بود و رستم را در يك بزم از نزديك بديده بود ، نزد خود خواند و به دو گفت : اى گُرد روشن روان ، تو را به همراه اين نوجوان مىفرستم تا چون او به ايران رسد و در روز جنگ ، دو سپاه نزديك گردند ، تو پدر را به پسر بنمايى . بارى ، چون رستم [ از فراز بارو بنگريست ] ، سهراب را بديد كه بر تخت بزم بنشسته و در يك سوى او ژنده رزم و در سوى ديگرش هومان ، آن سوار دلير و بارمان ، آن شير نامبردار نشستهاند . سهراب همچون سروى شاداب بود . بازوانش چون ران اسپ و بَرَش چون بر شير و چهرهاش سرخ چون خون بود . سد تن از تركان دلير و جوان و سرافراز همچون نرّه شير ، بر گِرد او و پنجاه كنيز با دستبند به پيش او بودند و همه بر او و آن برزِ بالا و تيغ و نگينش آفرين مىخواندند . رستم از دور آن مردان ِ بنشسته در بزم را مىنگريست تا اين كه ژنده رزم از براى كارى از آنجا به بيرون رفت كه ناگهان پهلوانى چون سرو بلند بديد كه هيچ كس در ميان سپاهيانشان همچون او نبود . پس زود به نزد او شد و از او پرسيد : با من بگوى كه كيستى ؟ به سوى روشنى آى و روى خود آشكار ساز . ليك تهمتن ناگاه مشتى سخت بر گردنش بزد كه به همان مشت ، ژنده رزم كشته گشت و بزم و رزمش سر آمد . چون زمانى دراز بگذشت و سهراب بديد كه ژنده رزم بازنگشت ، بفرمود تا
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 419
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤١٩
هامش
( 1 ) - كاكويه به پارسى به معناى خال يا دايى است كه برادر مادر باشد .