كفشها « 1 » به چشم مىخورد ، گويى ابرى به سياهى آبنوس بيآمد و سندروس بباريد . « 2 » شب از روز پيدا نبود . گويى آفتاب و پروين ديگر نبود . آن سپاه بدانسان برفت تا به در دژ رسيد . همه جا خاك و سنگ به آسمان خاسته بود . پس خروشى بلند از ديدگاه برآمد و ديدهبان به سهراب گفت كه سپاه بيآمد . چون سهراب آن پيام بشنيد ، به بالاى بارو برفت و سپاه را بديد . آنگاه با انگشت ، آن سپاه بيكران را به هومان نشان داد . هومان كه از دور ، آن سپاه را بديد ، دلش پر از بيم گشت و خاموش ماند . ليك سهراب گُرد ، هومان را گفت : انديشه از دل بيرون ساز ، « 3 » چه ، در ميان اين سپاه بيكران ، يك مرد جنگاور گراينده گرز نيز نبينى كه در آوردگاه به پيش من آيد و با جنگش ، گيتى را از گَرد سياه سازد . گرچه شمارهء سپاهيان و جنگ افزارشان بسيار است ، ليك سرافراز و جنگاورى در ميان ايشان نبينم . اكنون من به بخت شاهْ افراسياب ، اين دشت كينه را همچو دريا سازم . و بدين سان سهراب ، هيچ دل را تنگ نساخت و دلشاد از بارو فرود آمد و جامى مِى از چمانى « 4 » بخواست و هيچ دل خويش را از آن جنگ ، رنجه نساخت . از سوى ديگر سراپردهء شاه را بر آن دشت ، به پيش دژ كشاندند و از بسيارىِ سراپرده و تاژ و سپاهى ، هيچ جايى در كوه و دشت نمانْد . كشتن رستم ، ژنده رزم را چون خورشيد از گيتى ناپديد گشت و شب تيره ، دامان خويش بر كوه كشيد ، تهمتن كمر به جنگ ببست و با دلى كينه خواه به نزديك شاه آمد و گفت : اگر شاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 418
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤١٨
هامش
( 1 ) - در روزگار گذشته اشراف و بزرگان كفشهاى زرّين به پا مىكردند .
( 2 ) - يعنى گويى از آسمان ، زَر باريد . سندروس در اينجا كنايه از رنگ زرد است .
( 3 ) - جالب توجه است كه حكيم فردوسى همه جا ، خاستگاه انديشه را دل مىداند ، نه سر .
( 4 ) - چمانى به پارسى به معناى ساقى باشد .