سزاوارم چون او را از بند ، بيرون آوردم و به سوى تاج و تختش رهنمون ساختم .
گاهى رزم ديوان مازندران كردم و گاهى جنگ با شاه هاماوران . او را چون آن چنان در دست دشمن ديدم ، از هر بند و سختى رهانيدم . اينك ديگر از آنچه كردم سير گشتهام و بس است و جز از يزدان پاك ، از كسى نهراسم . چون از گفتن خاموش شدند ، گودرز به رستم پيل تن روى كرد و گفت : بدان كه شاه تركان و پهلوانان گردنكش او گمانى ديگر به اين كار تو بَرَند . و هر كسى پنهانى گويد كه رستم سرفراز از آن ترك بترسيد . همه گويند كه چون گژدهم ما را از آمدن آن سپاه آگهى داد و رستم از جنگ با ايشان بترسيد ، ديگر ما را جاى درنگ نباشد و بايد همهء بوم و بر را تهى سازيم . آنگاه كه شاه برآشفته بود ، بر درگاه او بديدم كه يك سره همه از آن ترك پهلوان سخن مىگفتند . پس تو اينك اين چنين بر شاه ايران پشت مكن و اين نامت را كه در سراسر گيتى شهره گشته است ، با اين روى تابيدنت از جنگ ، نهان مساز . سپاه تركان نزديك گشته است . پس با خيره سرى ، اين تاج و تخت را تباه مساز . چه ، ننگ باشد كه اين تاج و تخت به چنگ تورانيان افتد و پاك كيشان نيز چنين نپسندند . گودرز از اين سخنان ، بسيار با رستم بگفت . چون رستم آنها را بشنيد ، خيره بماند و به دو گفت :
[ بدان كه اگر چنان كه تو مىگويى ] بيم در دلم راه يافته ، ديگر نمىخواهم كه زنده بمانم . ليك تو خود دانى كه از كارزار نگريزم ولى شاه مرا سبك مىدارد .
بارى ، رستم چنان ديد كه برگردد و به درگاه شاه آيد . پس ، از براى آن ننگ ، برخاست و خرامان به نزد كاووس شاه برفت . چون شاه او را از دور بديد ، بر پاى خاست و از آنچه گذشته بود ، پوزش بسيارى بخواست و گفت : تندى ، گوهر و سرشت من است . پس بايد همانسان كه يزدان بيآفريده ، زندگانى كرد . اين زمان نيز از ترس اين بدسگالندهء بدخواه ، دلم همچون ماه نو ، باريك گشت . پس تو را به چارهجويى خواستم . ليك چون دير بيآمدى ، تند گشتم . ولى چون آزرده گشتى ، پشيمان شدم . خاكم در دهان باد . رستم گفت : فرمان تو را است . ما همگان در پيش تو كهتريم و گيتى ، سراسر از آن تو است . من نيز اگر سزاوار كهترى باشم ، بر درگاه تو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 416
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤١٦