برز و بالا و بازوى رزم آزمايش سخنها راند و گفت : هرگز از ميان تركان ، كسى چون او برنخاسته است . بالايش براستى كه همچون سرو است . در ايران و توران به هيچ كس ماننده نيست . گويى سام سوار است و بس . پس از آن رستم از آن مشتى كه بر گردن ژنده رزم زده بود و اين كه ديگر هرگز به رزم و بزم نيآيد ، سخن گفت . آنگاه ساز و مِى خواستند و همهء آن شب را بزمى بيآراستند .
پرسيدن سهراب ، نام سرداران ايران از هجير
چون خورشيد ، سپر زرّين برداشت و زبانهء آفتاب از آسمان سر برآورد ، سهراب جامهء جنگى بپوشيد و بر آن اسپ سياه رنگ برنشست و كلاهخودى خسروانى بر سر گذارد و كمندى خم اندر خم به فتراك كرد و با رويى دژم بر جاى بسيار بلندى كه از آنجا مىتوانست سپاه ايران را ببيند ، بايستاد . آنگاه بفرمود تا هجير به پيش او رفت . سهراب به هجير رو كرد و گفت : با من سخنى به كژّى مگوى . در هر كارى چون خواهى كه كاستى نبينى ، راستى پيشه كن . پس هر سخنى كه از تو پرسم ، راست گوى و چارهگرى مكن و انديشهء كژّ مدار . چون خواهى كه از من رهايى يا بى و در هر انجمن ، سرافراز باشى ، هر آنچه از تو در بارهء ايران بپرسم ، همه را به راستى پاسخ گوى كه اگر به كژّى گرايى ، جايت بند و زندان خواهد بود . هجير به دو پاسخ داد كه :
سهراب شاه ، هر چه از من در بارهء سپاه ايران بپرسد ، همه را - هر چه دانم - به دو بگويم . چرا بايد كه سخنى به كژّى بر زبان آورم . همانا كه تو جز راستى از من نيابى ، زيرا كه انديشهء من هرگز به كژّى نمىگرايد .
به گيتى به از راستى پيشه نيست * ز كژّى بتر هيچ انديشه نيست
پس سهراب به دو گفت : از تو در بارهء شاه ايران و همه آن گردنكشان و پهلوانان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 421
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٢١