تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠

ببينند به كجا رفته است كه جايش در بزم تهى است . برفتند و او را بر زمين افتاده و تباه يافتند . پس خروشان و پر از درد بازگشتند و به سهراب گفتند : ديگر كار پيكار و بزم بر ژنده رزم سرآمد . او در گذشت . چون سهراب ، آن سخن بشنيد ، از جا جهيد و همچون دود با چاكران و خنياگران و شماله‌ها « 1 » در دست به پيش ژنده رزم آمد و او را مرده يافت . سخت در شگفت شد و خيره ماند . آنگاه سهراب شير ، دليران گردنكشان سپاه را بخواند و بديشان گفت : اى خردمندان و پهلوانان دلير ، يك امشب را نبايد بيآساييد و همه شب بايد با سرنيزه‌هايتان بيدار باشيد زيرا كه گرگ به ميان رمه آمد و هم سگ و هم مرد را بيآزمود و يكى از گوسپندان بربود و به خوارى و زارى ، خونين بر زمينش افكند . اينك اگر پروردگار گيهان آفرين ، يار من باشد ، چون بر اسپ سوار گردم ، كمند از فتراك زين برگشايم و كين ژنده رزم را از ايرانيان بخواهم . آنگاه سهراب بيآمد و بر تخت خويش بنشست و همهء بزرگان را پيش خواند و گفت : اگر چه ژنده رزم از رزم من گم گشت ، ليك جانم از بزم سير نگشت . از سوى ديگر ، چون رستم به پيش كاووس شاه بازگشت ، گيو در آن زمان از سپاه ايران ، پاسدار بود . ناگهان نگاه گيو در راه به پهلوانى پيل تن افتاد . پس دست برد و تيغ از نيام بركشيد و چون پيل مستى بر خروشيد و سپر را بر سر آورد و دست بگشاد . ليك رستم مىدانست كه از سپاه ايران ، شب هنگام ، گيو به ديده‌بانى مىآيد . پس بخنديد و آنگاه فريادى بركشيد . چون ديده‌بان ، آواز رستم را بشنيد ، پياده به نزديك او آمد و گفت : اى مهتر نامجوى ، در اين شب تيره ، پياده به كجا شده بودى ؟ پس تهمتن لب به گفتار بگشود و از آنچه كرده بود و آن شير مردى كه بكشته بود ، به گيو سخن گفت . گيو كه چنين شنيد ، بر او آفرين كرد و گفت : بىتو اسپ و گوپال و زين مبادا . آنگاه رستم از آنجا به نزد شاه رفت و از تركان و آن بزمگاهشان و از سهراب و

هامش
( 1 ) - شماله به پارسى به معناى شمع است .