چون گيو و توس و گودرز و بهرام و رستم نامدار بپرسم و تو همهء ايشان را به من بشناسان . اينك بگو آنكه سراپردهاى از ديباى رنگارنگ دارد كه درون آن خرگاههايى خالدار است و در پيش او سد ژنده پيل ببستهاند و خودش بر آن تخت پيروزهء چون نيل بنشسته و درفشى دارد كه بر آن خورشيد و ماه زرّين است و نيام آن بنفش رنگ است و در دل سپاه جاى دارد ، كيست ؟ او كدامين پهلوان ايران است ؟ هجير به دو گفت : او كه بر درگاهش پيلان و شيران بايستادهاند ، شاه ايران است . آنگاه سهراب گفت : بر دست راست سپاه كه سواران بسيار و پيل و بنه در آنجاست ، سراپردهاى سياه رنگ است كه به گِرد آن سپاهيان رده بركشيدهاند و پيرامون آن خرگاههاى بسيارى است و بر روى درفشى كه در پيش اوست ، پيكرهء پيل ديده مىشود و سواران زرّينه كفشى به نزد او هستند . برگوى كه او كيست ؟ هجير گفت :
او كه درفشش پيل پيكر است ، توس پسر نوذر است . آنگاه سهراب بپرسيد كه : آن سراپردهء سرخى كه سواران بسيارى گِرد او به پا ايستادهاند و درفشى زرّين با پيكرهء شير و گوهرى درخشان به پيش آن سراپرده است و در پشت آن سپاهى گِران از نيزهداران و جوشن وران بايستادهاند ، از آن كيست ؟ نامش را بگوى و هيچ سخنى به كژّى مگوى . پس هجير گفت : آن سپهدار گودرز گشوادگان ، فرّ آزادگان است كه به گاهِ كينهخواهى ، سپه كِشى دلير است و هشتاد پسر همچون پيل و شير دارد و نهنگ دلاور و ببر دشت و پلنگ كوه نيز ياراى جنگ با او را ندارد . پس سهراب پرسيد : آن سراپردهء سبزى كه سپاهى نيرومند در پيش او بايستاده و تختى پر مايه در ميان آن است و درفش كاويان در پيش آن زده شده و بر آن تخت ، پهلوانى با فرّه و دوش ويال دليران بنشسته كه به همان سان نشسته از هر كه به پيش او بايستاده ، به اندازهء يك سر ، بلندتر است . و اسپى در پيش اوست كه همچون خود او بالا بلند است و كمندى بر پاى آن فروهشته است و هر دَم چونان درياى خروشان ، بر او مىخروشد . پيلان برگستواندار بسيارى نيز به پيش او هستند و گويى آن مرد بر جاى خويش مىجوشد . در ايران هيچ مردى به بالاى او و هيچ اسپى نيز همچون اسپ او
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 422
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٢٢