تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
كه شاهان نبايد سخن گزافه بگويند . چون رستم رفت و سپاهى بزرگ با پهلوانى همچون گرگ بيآمد ، چه كسى را دارى كه با او به دشت نبرد رَوَد و بر او گَرد تيره بر افشاند ؟ گژدهم كما بيش همهء پهلوانان تو را ديده و در بارهء ايشان شنيده است . ليك با اين همه مىگويد هرگز مباد آن روز كه سوارى به جنگ اين پهلوان ترك رود . پس كسى كه مردى چون رستم داشته باشد و باز هم او را بيآزارد . بىخِرَد است . چون كاووس شاه ، گفتار گودرز بشنيد ، بدانست كه او راه و آيين دارد . پس ، از آنچه كه رفته بود و مغزش به بيهوده آشفته گشته بود ، پشيمان گشت و گودرز را گفت : اين سخنى كه گفتى شايسته است . براستى كه لب پيران با پند نيكوتر باشد . شاه بايد كه خِرَد در سر داشته باشد و تندى و تيزى ، او را به كار نيآيد . اينك شمايان بايد كه به نزد رستم رويد و با او به خوبى سخن گوييد و سرش را از تيزى من تهى سازيد و روزگار بهى را به او بنماييد . و تو او را به نزديك من آور تا جان تاريك من به دو روشن شود . پس گودرز از پيش شاه برخاست و به شتاب از پس رستم پهلوان روان شد . سران سپاه نيز با او برفتند و همگى به آن راهى كه رستم رفته بود ، از پى او شدند . چون آن پهلوان پيل تن را در راه بيافتند ، همهء آن نامداران بر او گِرد آمدند و او را ستايش گرفتند كه : جاويد و روشن روان باشى . گيتى يك سره به زير فرمان تو باد و هميشه جايگاهت تخت بادا . تو ، خود ، مىدانى كه كاووس را مغز نيست و اين به تندى سخن گفتن او تازه نباشد . مىگويد و هماندم پشيمان مىشود و باز به خوبى پيمان مىبندد . اگر تهمتن از شاه آزرده گشته ، ايرانيان كه گناهى نكرده‌اند كه تهمتن بدين سان ايران را رها سازد و روى فرخنده‌اش را نهان كند . اكنون شاه از آن سخنها كه گفته پشيمان شده است و از آن تندى كه كرد ، پشت دست به دندان مىگزد . رستم كه چنين شنيد ، گفت : من از كاووس كِى بىنيازم . زين ِ اسپ من برايم چون تخت شاهى و كلاهخودم همچون تاج و اين جوشن ، چون جامه‌اى شاهوار است . دل به مرگ نهاده‌ام . من كه در نزدم كاووس با مشتى خاك برابر است ، چرا از خشم او بترسم ؟ براستى كه سزاوار آن سخنان ناسزايى هستم كه شاه با آن تندى به من گفت .