تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤

به دستان سام « 1 » بگويى . آنگاه رستم رو به آن بزرگان كرد و گفت : به زودى آن پهلوان ترك بيآيد و ديگر بزرگ و كوچك نماند . شمايان نيز هر يك خِرَد را پيشه سازيد و چارهء جان خويش كنيد چه ديگر ازين پس مرا به ايران نبينيد . شما بر زمين باشيد و من همچون كركسى در آسمان . رستم ، اين بگفت و آنسان كه از خشم ، گويى پوست بر تنش شكافته مىگشت ، سوار بر اسپ از آنجا برفت . دل ايرانيان از آن كار پر از اندوه گشت چه آنها همچون رمه‌اى بودند و رستم شبان ايشان بود . پس به گودرز گفتند : اين كار تو است و اين شكسته ، به دست تو درست گردد . اگر كاووس شاه ، سخنى از ما نشنود ، ولى بىگمان به گفتار تو بگرود . پس به نزديك اين شاه ديوانه برو و او را با سخنهاى خوب و دراز آرام ساز . باشد كه آن بختِ گم گشته را بار ديگر بازآورى . آنگاه آن بزرگان چون گيو و گودرز و بهرام و رهام و گرگين با يكديگر بنشستند و به هم گفتند : اين شاه ، هيچ آيينى را نگاه نمىدارد . همانا كه هرگز هيچ كسى همچو رستم پهلوان نبوده كه كاووس كِى را روان بخشيد و در هر رنج و سختى ، او را فريادرس بود . آنگاه كه ديوان مازندران ، اين شاه و پهلوانانش را در بند گران آورده بودند ، رستم چه مايه رنج و سختى از بهر او كشيد و جگرگاه ديو دژم را بر دريد و باز كاووس را بر تخت شاهى نشاند و برو آفرين خواند . بار ديگر چون پاى كاووس را در هاماوران به بندگران ببستند ، رستم از بهر او پشت به هاماوران نكرد و چنان شاهانى را بكشت و باز كاووس را بيآورد و بر تخت نشاند و با شادى ، او را نماز برد . اينك كه پاداش رستم ، با آن همه كارها كه بكرد ، آويخته شدن بردار باشد ، ما ديگر بايد تنها بگريزيم . ليك اكنون كه روزگار جنگ نزديك گرديده ، هنگام كار است . پس گودرزِ گشوادِ سپهدار به نزد كاووس رفت و با گرمى به او گفت : رستم چه كرده بود كه امروز ، اينسان از ايران ، گَرد برآوردى ؟ مگر هاماوران و ديوان مازندران را فراموش كرده‌اى كه مىگويى او را زنده بردار كن . بدان

هامش
( 1 ) - دستان سام ، نام ديگر زال پدر رستم است و مشخص نيست در اينجا به چه علت به كار رفته چون ظاهراً مىبايست بجاى آن نام رستم ذكر مىشد .